#طنین_پارت_291
-خانوم مهندس! آروم باشید. نگران نباشید. همه چیز حل میشه فقط شما باید به خودتون مسلط باشید. پدرتون حالشون خوب می شه. فقط اگر محکم باشید در این شرایط می تونید کمک کنید.
و لبخند گرمی می زند. نمی داند دلم امروز هوایی شده و هر لبخندش را جور دیگری معنی می کند؟ به طرف بیمارستان حرکت می کنم. در دلم هر چه دعا بلدم می خوانم و سعی می کنم به توصیه شایسته گوش کنم. سعی می کنم آرام باشم. شایسته راست می گوید. فقط اگر آرام باشم می توانم کمک کنم. یاد بحران های کاری می افتم. باید مدیریت بحران کنم. باید قوی باشم. به مامان گفتند حال بابا بهتر شده. سعی می کنم به احتمالات منفی فکر نکنم.
جلوی آیینه می ایستم. به هیجانم برای فردا می خندم. یک هفته بدون اداره به سختی گذشته بود. انگار چیزی را گم کرده باشم بی قرار بودم. یک هفته گذشته را مرخصی گرفته بودم تا کنار مامان از بابا پرستاری کنم و بابا هر چند خطر را از سر گذرانده بود اما هنوز ضعیف بود. چشمم به کشوی میزی افتاد که جعبه جواهر آن جا بود. کاش می شد دیشب وقتی پدر و مادر کارن برای عیادت بابا آمده بودند تحفه شان را به آن ها بر می گرداندم. کاش همان دیشب از شر طلسم این سنگ هایِ اصلِ بی مِهر خلاص می شدم. کاش می شد دیشب کارن و اشتباهم را برای همیشه فراموش کنم. کاش می شد با خیال آسوده فکرم را به هر طرف که دلم می خواست پرواز می دادم. دلم برای جلسات کاریمان تنگ شد. نمی دانم در این یک هفته ای که نبودم بازدیدها چطور انجام شده بود؟ نمی دانم در جلسات هر روزه به کجا رسیدند. سعی می کنم به عطر ملایم متراکم در فضای اتاقش فکر نکنم. سعی می کنم به لبخند روز آخر و دلداری دادنش فکر نکنم. چقدر این روزها منتظر بودم که به بهانه ای تماسی با من بگیرد. چقدر دلم می خواست جویای حال پدرم می شد. او تنها کسی در اداره بود که به او گفتم حال بابا بد شده و او حتی نگران هم نشده بود و من همچنان دلتنگ یک نگاه سرد او هستم. یاد آن روزی که با سلام کردنش ترسیدم می افتم و لبخندی روی لبم می نشیند و نمی دانم دلم چه راحت از تماس نگرفتنش می گذرد. خودم را ملامت می کنم. به خاطر فکر کردن به شایسته خودم را سرزنش می کنم و به رختخواب می روم. کاش زودتر این دو ماه هم تمام شود. نمی دانم کی خوابم می برد. قبل از زنگ ساعت از خواب بیدار می شوم. سریع به آشپزخانه می روم. دلم می گیرد که مثل همیشه بابا پشت میز آشپزخانه نشسته نیست. صبحانه را آماده می کنم. مامان این روزها آن قدر خسته می شود که اجازه نمی دهم صبح ها برای آماده کردن صبحانه بیدار شود. کتری برقی را به برق می زنم. بسته ای نان از فریزر در می آورم. تا آماده شدن چای وسایل صبحانه را از یخچال روی میز می چینم. با صدای سلام و صبح بخیر آرام نوید سر بلند می کنم. نوید نان گرمی که در دستش بود را روی میز می گذارد و لبخند می زند. من هم سلام می کنم.
-زود بیدار شدی؟
-آره دیشب به مامان گفتم صبح نمی خواد برای صبحانه آماده کردن بیدار بشه. برای همین زود بیدار شدم خودم صبحانه رو آماده کنم. چه خوب کردی نون گرم گرفتی.
-آره عمو خیلی ضعیف شده. گفتم شاید با نون گرم با اشتهای بیشتری صبحانه بخوره. جاوید بیدار نشد؟ دیرش نشه؟
-دستت درد نکنه. من میرم بیدارش کنم.
-نمی خواد. تو چایی رو آماده کن. من بیدارش می کنم.
و از آشپزخانه بیرون رفت. بعد از صبحانه هر سه نفر با هم میز را جمع کردیم و آشپزخانه را مرتب کردیم و با هم از خانه بیرون رفتیم. هوای سرد صبح زمستانی را به ریه هایم کشیدم و با لبخند سوار ماشین شدم. کمی زودتر از هر روز به اداره می رسم. پشت در آسانسور منتظرم. کاش باز هم صدای پایی بشنوم! کاش همان عطر ملایم را از پشت سرم احساس کنم. با رسیدن آسانسور ناامید وارد می شوم. به اتاقم می روم. دلم برای میز و صندلی ام تنگ شده. اوضاع سرورها را چک می کنم. دلم می خواهد قبل از جلسه امروز قسمت هایی از کار که در نبودن من جلو رفته را مطالعه کنم. به اتاق عماد زنگ می زنم. کسی تلفن را جواب نمی دهد. خودم را مشغول می کنم. به سلوک زنگ می زنم.
-سلام خانوم سلوک.
romangram.com | @romangram_com