#طنین_پارت_289


-همکارش می گفت قلبش گرفته ولی الان حالش بهتره. ولی من می ترسم نیکو.

-من الان میام. می تونی آدرس بیمارستان رو برام بفرستی؟

-آره مادر. زودتر بیا.

تلفن را قطع می کنم. زانوهایم می لرزد. چهره پدرم یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رود. خدایا خودت کمک کن. خدایا به خودت سپردم. خدایا مراقب پدرم باش. بغض بدی روی گلویم حس می کنم. نوید همیشه به بابا می گفت فشار خون بالا دارد. همیشه به بابا می گفت باید مراقب باشد. باید مرخصی بگیرم. حمیدی داخل اتاق نیست که از او مرخصی بگیرم. گیج شدم. سابقه نداشت تا حالا بابا در بیمارستان بستری شود. نمی توانم بابا را روی تخت بیمارستان ببینم. باید از عماد مرخصی بگیرم. به اتاق مدیریت می روم. سلوک پشت میزش نشسته.

-مهندس عماد هستن؟

-نه. چرا رنگت پریده؟

-چیزی نیست. می خوام مرخصی بگیرم برم. باید چی کار کنم؟

-مهندس شایسته هست. برو از خودش امضا بگیر.

بی فکر وارد اتاق شایسته می شوم. شایسته سرش را از لپ تاپش بلند می کند.

برگه مرخصی را به طرفش می گیرم. متعجب به برگه نگاه می کند.

romangram.com | @romangram_com