#طنین_پارت_288
-بفرمایید. مشکلی نداشت. خوب بود. از بقیه هم امضا بگیرید.
دوباره در جلد همان آدم همیشگی اش فرو می رود. شاید هرگز از جلد شایسته ی همیشه بیرون نیامده بود. نمی دانم. باید از این اتاق که منبع آرامشم شده بود بیرون بروم. بلند می شوم و از اتاق خارج می شوم. چقدر خوشحالم که اتاق خودم خالی است و من در سکوت می توانم به افکارم سامان بدهم. ناگهان اسم کارن در ذهنم نقش می بندد. تازه یادم می افتد که من نامزدی دارم. کارنی هست که می تواند همه تجربه های شیرین چند دقیقه گذشته را تلخ کند. کارن هنوز نامزد من است و من حق ندارم به هیچ مردی حتی ایمان شایسته فکر کنم. حق ندارم حتی فکر کنم چه برسد به این که بخواهم دوستش داشته باشم. سرم را تکان می دهم تا همه این افکار مزاحم از سرم بیرون بروند. باید هر چه زودتر این نامزدی مسخره را تمام کنم. حتی اگر واقعاً شایسته را دوست نداشته باشم. حتی اگر شایسته سر سوزنی هم دوستم نداشته باشد. حتی اگر کارن بهترین و عاشق ترین مرد دنیا باشد. من هنوز آن قدر قوی نشدم که جلوی وسوسه فکر کردن به مرد دیگری بایستم. من هنوز برای ازدواج و تعهدِ به آن بزرگی کوچک هستم. صدای زنگ تلفنم مرا به خودم می آورد. شماره مامان افتاده. تلفن را جواب می دهم.
-سلام مامان خوبی؟
-نیکو پدرت!
-بابا چی شده مامان؟
-بابا حالش بد شده آوردنش بیمارستان.
بعد گریه اش می گیرد. دنیا روی سرم خراب می شود.
-مامان؟ بابا چی شده؟
-نمی دونم. به من الان خبر دادن. من دارم میرم بیمارستان. نوید و جاوید هر دو موبایل هاشون خاموشه. تو می تونی بیای بیمارستان؟
-آره مامان. همین الان میام. بابا چی شده؟ الان می دونی حالش چطوره؟
romangram.com | @romangram_com