#طنین_پارت_284
روی تختم دراز می کشم.
-یعنی بیشتر خواهر برادر بودیم.
-آره. راست میگی. دلت می خواست خواهر بیشتری داشتیم یا برادر؟
-خواهر! برادر که دارم. دلم می خواست خواهر داشته باشم.
- چی تو دلته که به ما نمی تونی بگی و دلت می خواست به خواهرت بگی؟
-چیز مهمی نیست. همین جوری دلم می خواست خواهر داشته باشم.
-اگه تو خواهر نداری من که دارم. من می خوام درد و دل کنم.
-بگو!
بدون این که به صورتش نگاه کنم لبخندش را حس می کنم.
-مریم دختر خیلی خوبی بود. می شناختمش. دختر خالمون بود. وقت ازدواجم که شد مامان بهم پیشنهاد داد. بهتر از مریم نمی تونستم پیدا کنم. قبول کردم. از زندگی باهاش راضی بودم. اولین دختری بود که بهش فکر کرده بودم. دوسش داشتم. سعی کردیم برای هم دوست بمونیم. وقتی فهمیدم مریضه دنیا روی سرم آوار شد. همه کار برای درمانش کردم. وقتی مرد فکر می کردم دنیا دیگه تموم شد. بعد از اون اتفاق هیچ دختری به چشمم نمی اومد. حالا بعد از دو سال یه دختر به چشمم اومد. احساسی که به رها دارم با احساسی که به مریم داشتم فرق داره. قبلاً فکر می کردم عشق و عاشقی مال تو فیلم هاست. یا مال بیست ساله هاست، ولی حالا می بینم منی که به چهل سالگیم خیلی نمونده عاشق شدم. نمی دونم اگه مریم الان زنده بود و من رها رو می دیدم چه حسی بهش پیدا می کردم؟ گاهی می ترسم. از خودم می ترسم. می ترسم شاید اگه مریم هم زنده بود باز من عاشق رها می شدم. اون وقت چی می شد؟ یه وقتایی با خودم فکر می کنم نباید به رها فکر کنم. می بینم نمی شه. دست خودم نیست. اون وقت به خودم میگم نکنه من عاشق رها می شدم و به صداقت و پاکی مریم خیانت می کردم. گاهی خیلی از خودم می ترسم.
romangram.com | @romangram_com