#طنین_پارت_279
نوید متفکر به همه نگاه کرد.
-مگه الکیه طرف برای یک ماه بره و یه روزه مأموریت یک ماهه بشه سه ماه؟
-منظورت چیه؟
-نمی دونم فقط به نظرم خیلی عادی نیست.
بابا به نوید نگاه می کند.
-نوید جان! نمی شه که به همه چیز مشکوک باشیم. به هر حال باید تا برگشتن کارن صبر کنیم بعد باهاش حرف بزنیم. نیکو جان! خودت رو اذیت نکن. درست میشه بابا.
از جا بلند می شوم. به اتاقم می روم. کاش جایی بود می شد بدون هیچ دغدغه ای به آن جا پناه ببرم. کاش گاهی می شد تردید و ترس از آینده را به کسی یا جایی سپرد و بی خیال برای دنیا شانه ای بالا انداخت. دلم آرامش می خواهد. فقط یک جا را می شناسم که می شود آرام بود و همه چیز را فراموش کرد. روی تختم می نشینم. غزلیات سعدی که چند روزی است روی میز کنار تختم جا خوش کرده را بر می دارم. چند ضربه به در می خورد.
-نویدم. بیام تو؟
-بفرمایید.
نوید در اتاق را باز می کند. با لبخندی وارد می شود. روی صندلی گردان می نشیند و به من نگاه می کند.
romangram.com | @romangram_com