#طنین_پارت_278


-خب بابا جان کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم. باید حرف بزنیم ببینیم چه اتفاقی میفته دیگه. باید آروم باشی.

به مامان نگاه می کنم. دلم می خواهد از من حمایت کند. مامان متفکر به من نگاه می کند.

-مگه کارن تازه فهمیده توی اداره کار می کنی؟ نباید از قبل بهت می گفت؟

بابا کلام مامان را قطع می کند.

-خب کارن به نظر خودش می خواد به نیکو لطف کنه. فقط کافیه متوجه بشه نیکو واقعاً این لطف رو نمی خواد.

-سرم را پایین می اندازم.

-سر تولد طناز گفت بریم برات لباس بگیریم. یه لباس خیلی باز برام انتخاب کرد. وقتی گفتم من لباس این جوری نمی پوشم بهم گفت امل. بابا من نمی خوام مجبور بشم جوری که دوست ندارم و تربیت نشدم لباس بپوشم.

در دلم به خاطر تحریف واقعیت از خودم خجالت کشیدم ولی چاره ای ندارم. نمی توانم به بابا بگویم کارن انتظار داشت من خودم را با آن لباس به او نشان دهم. صدای نوید مرا از افکارم بیرون می کشد.

-گفتی کارن گفته چرا دو ماه دیگه می خواد بمونه؟

-گفت می خواد یه سری تجهیزات وارد کنه.

romangram.com | @romangram_com