#طنین_پارت_277
-چرا مامان؟ سر چی؟
-به من میگه از اداره استعفا بده. میگه نمی خوام برای کس دیگه ای کار کنی. میگه می خوام برات شرکت بزنم. نمی فهمه من اگه بخوام صاحب شرکت باشم خب خودم برای خودم شرکت می زنم. دفعه قبل، سر تولد طناز و لباس پوشیدن من حرفی بهم زد که هنوز نتونستم هضمش کنم.
و ساکت می شوم. بغضی گلویم را چنگ می زند. بغضی که از ضعیف بودنم ناشی می شود. مثل همان وقت ها که نمره کم می گرفتم و بغض می کردم. حالا هم برای ضعیف بودنم بغض می کنم. سکوت جمعمان را نوید می شکند.
-خب کارن که باید همین روزها بیاد. بهتره حضوری باهاش حرف بزنی.
غمگین به برادری نگاه کردم که عمر برادری اش به یک سال هم نمی رسد.
-میگه دو ماه دیگه هم باید بمونه. میگه می خوان یه سری تجهیزات وارد کنن.
به بابا نگاه می کنم. تمام التماس وجودم را در چشمانم می ریزم. بابا نگاهم می کند. دلم نگاه های حمایتگرش را می خواهد. دلم می خواهد کاش بابا همین حالا بگوید باید نامزدی را به هم بزنیم ولی پدر صبور من همیشه می خواهد مشکل را حل کند.
-بابا جان! خب مشکلات بین همه پیش میاد. این هم مشکلی نیست که نشه حل کرد. اگه خودت نتونستی کارن رو راضی کنی خودم باهاش حرف می زنم.
کلافه می شوم. پدرم می خواهد کارن را با حرف متقاعد کند که با کار کردن من موافقت کند. چطور می خواهد با حرف زدن مهر کارن را به دلم بیندازد.
-بابا کارن اگه الان هم راضی بشه خب ته دلش ناراضیه. اون وقت همیشه می خواد سرزنشم کنه یا من همیشه باید بهش امتیاز بدم که به کار کردن من ایراد نگیره.
romangram.com | @romangram_com