#طنین_پارت_276


-کارن! بفهم لطفاً! من ترجیح می دم از توانایی های فنی ام استفاده کنم به جای مدیریت صرف.

-نیکو جان بعداً راجع بهش حرف می زنیم. کاری نداری عزیزم؟ من باید برم.

خداحافظی سردی می کنم. از اتاق بیرون می روم. دیگر طاقت ندارم. باید با بقیه راجع به این مسئله حرف بزنم. به آشپزخانه می روم. بابا و مامان همچنان در حال حرف زدن هستند. به آرامششان غبطه می خورم.

مامان به صورتم نگاه می کند.

-نیکو؟ چیزی شده؟ با کسی حرفت شده؟

با حرف مامان، بابا هم به صورتم دقیق می شود. یاد بچگی هایم می افتم. کاش هنوز بچه بودم. کاش مجبور نبودم معمای کارن را حل کنم. کاش مجبور نبودم به محبت خانه کرده در چشمان مردی جواب تلخ بدهم و بعد شانه ای بالا بیندازم. کاش مجبور نبودم دو ماه دیگر برای کارن صبر کنم. نفس عمیقی می کشم. باید کمی از بار سنگینم را از با این خانواده تقسیم کنم. که شاید اگر حالا نگویم ندانستنشان خود باری شود بر بارهای روی شانه هایم. نوید هم به آشپزخانه می آید. صندلی کنار مامان را کنار می کشم. همه انرژی ام را برای حرف زدن جمع می کنم. نفس عمیقی می کشم.

-با کارن حرفم شد.

بابا نگاهش را تند به من می چرخاند. نوید چشمانش را باریک می کند.

-الان صدای دعوا کردنت رو از اتاقم شنیدم. با کارن داشتی دعوا می کردی؟

سری تکان دادم و به بابا نگاه کردم. بابا در سکوت منتظر ادامه حرفم بود. مامان سکوت سرد و سخت بهت بابا را شکست.

romangram.com | @romangram_com