#طنین_پارت_275
-نه!
-چرا؟ خب تو عروسشونی. دلشون برات تنگ میشه.
عصبانیتی که از دیر آمدنش در دلم جوانه زده بود آرام آرام شعله ور می شود.
-کدوم عروس کارن؟ من یه بله گفتم تو هم رفتی یک ماهه برگردی الان میگی دو ماه دیگه هم می مونی؟ من چجوری عروسشونم؟ تازه من سرم شلوغه. وقت نمی کنم بهشون سر بزنم. برم بهشون بگم چی؟
-عزیزم! چرا عصبانی میشی؟ خب من می گم اونا دوستت دارن. نیکو! اصلاً اون حرف رو ولش کن. کارت رو چی کار کردی؟ رفتی دنبال استعفا؟ میگم برو یه جایی رو برای شرکتت پیدا کن.
-کارن! می فهمی چی داری میگی؟ مگه شرکت زدن همین جوری الکیه؟ من اگه بخوام شرکت بزنم خودم می تونم. تو چجوری به خودت اجازه میدی به جای من تصمیم بگیری؟ رو چه حسابی میگی من باید استعفا بدم؟ یه بار بهت گفتم نه و دلم نمی خواد راجع بهش بحث کنیم.
نفس نفس می زدم. این آدم پشت خط را نمی فهمم. دوست داشتنش را نمی فهمم. غرور و خودخواهی اش را نمی فهمم و بیشتر از همه از خودم عصبانی هستم.
-نیکو! ما الان با هم نامزدیم. می خوایم با هم ازدواج کنیم. من تو رو زن خودم می دونم. دلم می خواد راحت باشی. هر کاری رو هم برای راحتی تو انجام میدم.
-کی گفته راحتی من تو استعفا دادنه؟ خودت میگی نامزدیم. هنوز زن و شوهر نشدیم که تو به جای من تصمیم بگیری.
-نیکو این چه حرفیه؟ من نمی خوام انرژی بی خود بذاری برای این که یه نفر دیگه استفاده کنه. مگه میشه کسی از مدیر بودن خوشش نیاد؟ یعنی تو کارمند بودن رو به مدیر بودن ترجیح میدی؟
romangram.com | @romangram_com