#طنین_پارت_273
-چطور با این قطعیت میگی؟ پای کس دیگه ای در میونه؟
-آره!
و راه می افتم. در دلم خوشحالم که پرونده احساس مانی را همین جا بستم. درست است که مانی ناراحت شد ولی این ناراحتی به ناراحتی بعدی اش می ارزد. به مرد دیگری که ادعا کردم در احساس من درگیر است فکر می کنم. کدام مرد؟ کارن؟ هرگز کارن آن مرد نیست. هر چند به تعهد وجدانی ام به کارن فکر کرده بودم. کاش من هم دلم برای مردی می تپید. فکر می کنم اگر من عاشق مانی بودم و مانی همان جمله را گفته بود چه حال خوبی می توانستم داشته باشم. فقط برای یک لحظه نگاه جدی شایسته جلوی چشمانم می آید و آهی بی اجازه از سینه ام خارج می شود. می دانم مانی با کارن فرق دارد. مانی برای من و انتخابم ارزش قائل شد. مانی سعی کرد از احساس قلبی اش بگوید. می توانستم عشق را در نگاه مانی ببینم ولی من تحمل یک اشتباه دیگر را ندارم.
در خانه را باز می کنم تا ماشین را داخل ببرم. تمام مدت به کارن فکر می کنم که تا دو ماه دیگر بر نمی گردد و بعد جمله های مانی در سرم رژه می روند. ماشین را پاک می کنم و پیاده می شوم. به آسمان گرفته نگاه می کنم. صدایی مرا به خودم می آورد.
-چیه تو فکری؟ چیزی شده؟
دستم را روی قلبم می گذارم و به پشت سرم نگاه می کنم. باز هم وحشت کردم. یاد وحشت چند روز گذشته می افتم وقتی که شایسته از پشت سلام کرد و ترسیدم. یاد قدم های محکمش می افتم و بعد عذرخواهی اش. لبخندی بی اراده روی لبم می آید. صدای نوید را می شنوم.
-حالت خوبه نیکو؟ این اداها چیه؟
به نوید نگاه می کنم.
-سلام! تو کی اومدی من متوجه نشدم؟
-تو حیاط بودم. اون قدر تو فکر بودی که متوجه من نشدی. اتفاقی افتاده؟
romangram.com | @romangram_com