#طنین_پارت_272
-برو سر اصل مطلب. من از مقدمه چینی خوشم نمیاد.
مانی لبخند مهربانی می زند.
-نیکو من دوستت دارم و می خوام باهات ازدواج کنم.
و نفس عمیقش را بیرون می دهد. دلم نمی خواست این حرف را از مانی بشنوم. من هنوز متعهد هستم. درست است که مانی انسان خوبی است اما اصلاً دلم نمی خواهد کارن دیگری داشته باشم. من در دلم مانی را دوست ندارم. برایم هیچ فرقی با کاوه یا مهرداد شرکت ندارد. نگاهی به چشمان منتظرش می کنم. باید این بحث همین جا و همین حالا برای همیشه فراموش شود.
-مانی تو به من لطف داری ولی من جوابم منفیه.
وا می رود. شاید انتظار این صراحت را از من ندارد.
-چرا؟ چرا جوابت به من منفیه؟ خب اگه حالا احساسی به من نداری من صبر می کنم. نیکو من عاشقتم. تمام فکر و ذکرم تویی. همه جا تو رو حس می کنم.
دلم برایش می سوزد. برای عشقی که باید کنج سینه اش مدفون کند.
-متاسفم مانی. با صبر کردن چیزی حل نمی شه. لطفاً این بحث رو همین جا تموم کن.
به خوبی اندوه را در چشمان مانی می بینم.
romangram.com | @romangram_com