#طنین_پارت_271
-بفرمایید. اتفاقی افتاده؟
-میشه بریم جایی حرف بزنیم؟
من دلم نمی خواهد همراه مردی که هیچ نسبتی با من ندارد جایی بروم. اگر با کارن جایی می رفتم به خاطر آشنایی بیشتر بود ولی مانی فقط همکارم است و من لزومی نمی بینم همراه مانی جایی بروم. من هنوز به کارن متعهد هستم. جدی و محکم به مانی نگاه می کنم.
-متاسفانه فرصت زیادی ندارم. اگه میشه همین جا حرفتون رو بفرمایید.
مانی به من نگاه می کند.
-خب راستش ... می خواستم یه چیزی بهتون بگم که ترجیح می دادم تو یه محیط آروم بگم ولی حالا که شما فرصت ندارید مجبورم همین جا بهتون بگم.
-بفرمایید. راحت باشید.
مانی نفس عمیقی می کشد. در نگاهش چیز غریبی می بینم.
-راستش تا حالا همچین چیزی به کسی نگفتم. نمی دونم بهتره مقدمه چینی کنم یا برم سر اصل مطلب.
حرفش را قطع می کنم. دلم می خواهد زودتر حرفش را بزند و من از این موقعیت آزار دهنده خلاص شوم.
romangram.com | @romangram_com