#طنین_پارت_270
-یه کم بشینید بگم براتون چیزی بیارن بخورید بعد می ریم.
تشکر می کنم و مانی از اتاق خارج می شود. رها چشمکی به من می زند.
-مـــــانی بره بگه برای کسی چایی بیارن؟ بابا خیلی هوات رو داره!
می خندم.
-مانی هوای تو رو هم داره. الکی حرف در نیار.
بعد از خوردن چای به سمت محل پروژه می رویم. به خاطر این که بعد از بازدید به شرکت برنگردیم هر کدام با ماشین خودمان به محل پروژه می رویم. سوز عصر زمستانی نوک بینی ام را می سوازند. موقع بازدید مدام نگاه مانی را روی خودم حس می کنم و احساس گناه می کنم. هرچند من می خواهم نامزدی ام را به هم بزنم اما هنوز به کارن متعهد هستم و دلم نمی خواهد درگیر هیچ حس دیگری شوم. بازدید که تمام می شود به مانی و رها نگاه می کنم.
-خب اگه با من کاری ندارید من برم. پنج شنبه راجع به پروژه بیشتر حرف می زنیم.
مانی مردد به من نگاه می کند.
- اگه عجله ندارین میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
رها سریع خداحافظی می کند و از ما دور می شود. به چهره مضطرب مانی نگاه می کنم.
romangram.com | @romangram_com