#طنین_پارت_269


یاد سازمان که می افتم چهره شایسته در ذهنم جان می گیرد. لبخندی بی اراده روی لبم می نشیند.

-اوضاع سازمان هم خوبه. سخت تر ولی بهتر از چیزیه که انتظار داشتم.

مانی هم لبخند می زند.

-خوشحالم که راضی هستین. خیلی خوبه که رفتین دنبال آرزوهاتون. به نظرم شما روح بزرگی دارید.

در دلم یاد شایسته می افتم. کاش او هم همین نظر را راجع به من داشت. آهی از سینه می کشم.

-شما لطف دارید. ممنون.

رها وارد می شود. از دیدنم با ذوق می خندد. سلام می کنم و همدیگر را می بوسیم.

-کی اومدی نیکو؟

-الان اومدم. هر وقت آماده هستین بریم بازدید.

مانی بین حرفمان می آید.

romangram.com | @romangram_com