#طنین_پارت_268


در دلم می دانم اگر در این اداره به یک نفر بشود اعتماد کرد شایسته است. می دانم با رفتار امروز شایسته، دیگر حمیدی جرأت ندارد از کسی پیشش بدگویی کند. سعی می کنم حواسم را از حرف های حمیدی پرت کنم و به گزارش بدم. گزارش تمام شده را چاپ می کنم و به اتاق شایسته می روم. در می زنم و وارد می شوم. روی میز به دنبال بسته کادوپیچ شده می گردم. هیچ بسته ای نمی بینم. شایسته پشت میزش نشسته و به من اشاره می کند بنشینم. گزارش را به دستش می دهم و می نشینم. شایسته نگاه همیشگی اش را به من می کند ولی من حس می کنم زیر همان نگاه همیشگی سرد گرم می شوم. طاقت نمی آورم به چشمانش نگاه کنم. شایسته نگاهش را از من می گیرد و به کاغذها نگاه می دهد. گزارش را می خواند و گاهی با خودکار جمله ای را خط می زند و یا جمله ای را اصلاح می کند. گزارش اصلاح شده را به طرف من می گیرد و لبخند می زند.

-ببخشید دست بردم تو گزارشتون. لطفاً این جاهایی که علامت زدم رو اصلاح کنید بعد بیارید امضا کنم.

در جواب لبخند نادرش لبخند می زنم.

-چشم. حتماً.

و از اتاق خارج می شوم.

بعد از اتمام ساعت کاری به شرکت جاوید می روم تا همراه مانی و رها برای بازدید پروژه بروم. به اتاق سابق خودم می روم. در می زنم و وارد می شوم و سلام می کنم. مانی تنها در اتاق نشسته. با دیدن من از جا بلند می شود. لبخند گرمی می زند.

-سلـــام! چه عجب ما شما رو زیارت کردیم. بفرمایید.

وارد می شوم. از آن همه غروری که روز مصاحبه از مانی دیده بودم چیزی نمانده. در چشمانش چیزی هست که باعث می شود نتوانم به چشم هایش نگاه کنم.

-برای بازدید اومدم. رها نیست؟

-چرا هست. الان میاد که بریم. خب اوضاع سازمان شما چطوره؟

romangram.com | @romangram_com