#طنین_پارت_266


-ایمان! می بینم که کادو گرفتی؟

و به میز شایسته اشاره می کند. با اشاره عماد من هم به میز شایسته نگاه می کنم. بسته ای با کاغذ براق قرمز کادوپیچ شده و روبانی سفید هم دور بسته پیچیده شده. شایسته نگاهی به میز می کند و موزیانه می خندد.

-آره دیگه پیش میاد من هم گاهی کادو بگیرم.

از رنگ کاغذ کادو و روبانی که دور کاغذ پیچیده حدس می زنم هدیه دهنده باید زن باشد. چیزی انگار قلبم را چنگ می زند. عماد جلسه را شروع می کند و من هر چند لحظه یک بار نگاهم بی اراده به سمت بسته کادوپیچ شده می رود. جلسه امروز کند پیش می رود و من مثل هر روز تمرکز ندارم. حواسم گاهی پرت می شود. شایسته هم یک بار متوجه حواس پرتی من می شود و به من تذکر می دهد. جلسه را به سختی تحمل می کنم. سعی می کنم با کشیدن نفس های عمیق ذراتِ عطرِ ملایمِ معلق در فضا را به ریه هایم بکشم شاید کمی آرامش از دست رفته ام برگردم. جلسه که تمام می شود شایسته تأکید می کند من از بازدید دیروز گزارش بنویسم و برایش ببرم. یاد بازدید فردا می افتم که باید همراه عماد بروم. هیچ انگیزه ای برای بازدید فردا ندارم. به اتاقم می روم تا گزارش بازدید دیروز را بنویسم.

موبایلم زنگ می خورد. از شماره می فهمم کارن تماس گرفته. هیچ تماسی در چند روز گذشته نگرفته بود و من به خاطر تماس نگرفتنش راضی بودم. بین جواب دادن و جواب ندادن مردد می مانم. شاید بخواهد تاریخ برگشتش را بگوید. تصمیمم را می گیرم و دستم را روی دکمه سبز فشار می دهم. صدای کارن می پیچد.

-الو! سلام عزیزم. حالت خوبه؟

-سلام کارن! خوبم. تو چطوری؟

-من هم خوبم عزیزم. دلم برات خیلی تنگ شده.

-ممنون. کی بر می گردی؟

-دلت برام تنگ شد؟ می خوای زودتر برگردم؟ ببین برای همین تماس گرفتم. قرار شده یه سری تجهیزات و دستگاه هم برای کارخونه بخریم اینه که موندنم یه کم طول می کشه. شاید دو ماه دیگه مجبور بشم بمونم. خیلی دلم می خواست تو هم این جا بودی.

romangram.com | @romangram_com