#طنین_پارت_262
-باشه بعداً نگاه می کنم. الان زودتر بریم تا دیر نشده. ماشین پایین منتظره.
هر سه نفر با هم پایین می رویم. راننده اداره پایین منتظر ایستاده. شایسته به من اشاره می کند جلو بنشینم و خودش و عماد روی صندلی های پشتی می نشینند. تا رسیدن به مرکز مدام راجع به پروژه حرف می زنیم و من باز هم در حضور همان عطر احساس آرامش می کنم.
داخل مرکز هر سه نفر دوشادوش هم قدم می زنیم و هر کسی هر چه به نظرش می رسد می گوید و من همه را یادداشت می کنم. سعی می کنم از حضور شایسته و تجربه اش و نوع نگاهش به محل پروژه و نکاتی که دقت می کند درس بگیرم. به خودم می گویم ما هفده مرکز دیگر داریم و من انگار هفده کلاس آموزشی دیگر دارم. از تصور هفده بازدید دیگر همراه با شایسته شادی عمیقی زیر پوستم می دود. شایسته به عماد نگاه می کند.
-مهندس! خوب دقت کن چون از دفعه بعد باید خودتون دو نفری بیاید بازدید.
با ناراحتی به شایسته نگاه می کنم.
-یعنی شما تو بقیه بازدیدها همراه ما نمیاین؟
شایسته مثل همیشه جدی به من نگاه می کند.
-این پروژه که تنها کار من نیست. سرم شلوغه. نمی شه که سر هر بازدیدی من هم باشم.
تمام خوشی ام از بین می رود. با ناراحتی نگاهش می کنم. حرفی برای گفتن ندارم. فکر می کنم بقیه بازدیدهایمان چقدر سرد خواهد بود.
تلفن اتاقم زنگ می زند. پشت خط صدای سلوک می پیچد که می گوید برای جلسه بروم. به اتاق شایسته می روم. در می زنم و وارد می شوم. حمیدی رو به روی شایسته نشسته. سلام می کنم. حمیدی نگاهی به من می کند و بلند می شود. احساس می کنم از دیدن من معذب شد. شایسته به من نگاهی می کند.
romangram.com | @romangram_com