#طنین_پارت_260
-ببخشید ترسوندمتون. حالتون خوبه؟
شایسته و عذرخواهی؟ به لبخند نادر روی لبش نگاه می کنم. لبخند می زنم.
-نه خواهش می کنم. تقصیر خودمه. زود می ترسم.
آسانسور می آید و هر دو سوار می شویم. نفس عمیقی می کشم. دلم می خواهد ذره ذره عطری که در هوا پر شده را به ریه هایم بکشم. در دلم زمزمه می کنم این بوی روح پرور از آن خوی دلبرست. فضای آسانسور پر از آرامش است. شایسته جدی به من نگاه می کند.
-امروز باید بریم بازدید. برنامه هاتون رو مرتب کنید برای حوالی ساعت ده بریم.
-چشم! حتماً.
خودم از این همه مطیع بودنم مقابل شایسته تعجب می کنم. شاید بعد از دیدن رزومه شایسته این حس تواضع در مقابل شایسته را پیدا کردم. شاید هم بعد از حدس اشتباهی که برای مشکل سرور داشتم کمی از غرورم کم شده بود. نمی دانم اما احترام عجیبی نسبت به این مرد مقابلم حس می کنم. به مردی این همه سرد، این همه مغرور، این همه ... نمی دانم دیگر چه صفتی در او باعث احترام من شده. با توقف آسانسور هر دو از آسانسور خارج می شویم و هر کدام به سمت اتاق هایمان می رویم.
سلوک به اتاقم می آید.
-خانوم مهندس! مهندس شایسته و مهندس عماد منتظرتون هستن.
بلند می شوم. از چاپگر، مستندات خرید تجهیزاتی که دیروز شایسته خواسته بود را بیرون می آورم و به حمیدی می دهم.
romangram.com | @romangram_com