#طنین_پارت_259
-امیدوارم همین طور باشه.
و بلند شد که از اتاق بیرون برود. قبل از این که در را باز کند به طرف من برگشت.
-ای باد بوستان مگرت نافه در میان
وی مرغ آشنا مگرت نامه در پرست
و بیرون رفت. چند لحظه به در بسته شده خیره ماندم. برای یک لحظه حسرتی عمیق تمام تنم را پر کرد. کاش کسی بود که این طور نگاهش برای من پر از عشق می شد. با این که هیچ وقت عاشق نشدم ولی می دانم نگاه های کارن هیچ رنگی از عشق ندارد. اگر با کارن ادامه دهم یک عمر حسرت عاشقی بر دلم می ماند. کارن دوستم دارد اما انگار راه زیادی است از دوست داشتن تا عشق. دیر وقت است. باید زودتر بخوابم. فردا برنامه بازدید داریم.
قبل از این که ساعت زنگ بزند از خواب بیدار می شوم. اولین چیزی که به ذهنم می رسد قرار بازدید امروز است. باید تجربه خوبی باشد همراه عماد و شایسته بازدید رفتن. تمام قلبم را شوقی جدید پر می کند. زودتر از همیشه آماده می شوم. رژ ملایمی به لبم می زنم و کمی ریمل به مژه هایم می زنم. به خودم نگاه می کنم. احساس می کنم صورتم زیبا شده است. زیباتر از هر روز! رد نشاطی را روی صورتم می بینم. زودتر از هر روز به اداره می رسم. پشت در آسانسور ایستاده ام. انگار امروز قلبم محکم تر می زند. صدای گام های محکمی از پشت سرم می شنوم. عطر ملایمی را احساس می کنم. جایی خارج از اتاق شایسته همان آرامش را حس می کنم. صدایی باعث می شود وحشت کنم.
-سلام خانوم مهندس! همیشه این قدر زود میاین؟
دستم را روی قلبم می گذارم. به پشت سرم نگاه می کنم. شایسته با لبخند محوی پشت سرم ایستاده. قلبم از این که این طور ناگهانی از افکارم بیرون آمدم تند می زند.
-شمایید؟ ترسیدم.
همیشه همین طور هستم. وقتی در سکوت هستم کوچک ترین صدایی مرا به وحشت می اندازد. شایسته لبخندی می زند.
romangram.com | @romangram_com