#طنین_پارت_253


خداحافظی می کنم و از اتاق بیرون می آیم. بیرون اتاق شایسته فضا فرق می کند. خبری از آن همه آرامش نیست. آرامشی که انگار به خاطر حضور خود شایسته است. یادم می آید روزی که شایسته نبود هیچ آرامشی در اتاقش حس نمی کردم.

به خانه می روم. جاوید روی تخت گوشه حیاط نشسته و کتابی می خواند. سلام می کنم و به داخل می روم. انگار کسی خانه نیست. لباس عوض می کنم و به آشپزخانه می روم تا چای آمده کنم. این اواخر خیلی کم با جاوید حرف زده بودم. دلم برای حرف زدن هایمان تنگ شده. یاد رها می افتم که می گفت جاوید قهرمان نیست. چای و شیرینی آماده می کنم و به حیاط می برم. جاوید لبخند می زند.

-جاوید! مامان نیست؟

-نه! بابا وقت دکتر داشت. مامان هم باهاش رفت.

-آهان. یادم نبود امروز وقت دکترش بود.

جاوید لبخند می زند.

-خیلی سرت شلوغ شده. اداره و شرکت و از همه بدتر هم کارن. باید هم یادت نمونه.

-اوضاع شرکت در چه حاله؟

-خوبه. من راضیم. حسین هم از جو جدید راضیه. پروژه های خوبی هم داریم.

می خواهم جاوید را بسنجم و ببینم چقدر حدسم در مورد حسش نسبت به رها درست بوده.

romangram.com | @romangram_com