#طنین_پارت_248
مامان بلند می شود و از اتاق بیرون می رود و من عجیب حس می کنم سبک شدم. حالا می دانم مادرم مثل یک کوه از من حمایت می کند. همه سرزنش هایش را قبول دارم. راست می گوید. هنوز انگار بزرگ نشدم.
به خاطر ترافیک کمی دیرتر از همیشه به اداره رسیدم. هر چند هنوز ساعت کاری شروع نشده. پشت در آسانسور همتی و سالاری ایستاده اند. سلام می کنم. هر دو به طرف من برمی گردند. سالاری با همان صمیمت ساختگی دستش را جلو می آورد.
-سلام نیکو جون! حالت خوبه؟
همتی پوزخندی می زند.
-سلام خانوم مهندس. حالت خوبه؟ مهندس شایسته خوبه؟
متوجه منظورش نمی شوم. گنگ نگاهش می کنم. سالاری به کمکم می آید.
-واه؟ مریم جون؟ نیکو از کجا بدونه شایسته حالش خوبه یا نه؟
-آخه نه این که مدام تو اتاقشه حتماً ازش خبر داره دیگه.
کم کم متوجه کنایه اش می شوم. سالاری باز هم می خواهد حمایت کند.
-مریم جون مگه تو نمی دونی شایسته با بقیه راجع به چیزی غیر از کار حرف نمی زنه؟
romangram.com | @romangram_com