#طنین_پارت_247


می دانم همه حرف های مامان درست است. ولی من قصد بازی دادن کارن را نداشتم. من خودم از خودم و احساسات خام خودم بازی خوردم.

-فکر نمی کنم درست باشه وقتی کارن نیست نامزدی رو به هم بزنم. باید خودش باشه. با خودش حرف بزنم بعد نامزدی رو به هم بزنم.

مامان آهی از سینه می کشد که دلم می سوزد. می دانم چه حالی دارد. می دانم حتماً خودش را مقصر می داند.

-مامان! چی کار کنیم؟ به بابا و بقیه بگیم یا صبر کنیم کارن بیاد؟

-مطمئنی دوستش نداری؟ نیکو مطمئنی می خوای نامزدی رو به هم بزنی؟ آخه دختر! مگه ما با شمشیر بالای سرت ایستاده بودیم که قبول کنی؟

می دانم مجبور نبودم. می دانم تصمیم گیری به عهده خودم بود و من آن همه اعتمادی که به شعورم داشتند را به هیچ رساندم.

-مامان مطمئنم دوستش ندارم. اختلاف نظر ما زیاده. از همون شب خونشون هم بیشتر خودش رو نشون داد.

-منظورت از اختلاف نظر چیه؟

-خب الان می گه نمی خوام کار کنی. نمی خوام برای مردم کار کنی. می خوام برات شرکت بزنم. کارن از من چیزی رو انتظار داره که نیستم و دوست ندارم که باشم.

-نمی دونم نیکو. فکر کنم کم کم به بابا اینا بگیم بهتره. بهتره کم کم همون اختلاف نظرهایی که میگی رو تو جمع بگی. بذار تا کارن بیاد آمادگی پیدا کنن. پدرت فکر می کنه تو و کارن خیلی به درد هم می خورین. اگه الان بهش بگی دوستش نداری میگه بعد از ازدواج علاقه پیدا می کنی ولی اگه اختلاف نظرتون رو ببینه خودش قبول می کنه.

romangram.com | @romangram_com