#طنین_پارت_246


می دانم که کارن را دوست ندارم. می دانم که از حضورش ناراحت هستم. می دانم که با رفتنش آسوده شدم. چطور وقتی این همه از دوست نداشتنش مطمئن هستم دروغ بگویم؟

سعی می کنم به چشم های مادرم نگاه نکنم. نگاهم را به روتختی سبز رنگم می دوزم.

-مامان! حس می کنم اشتباه کردم به کارن جواب مثبت دادم. فکر می کنم ... نه! مطمئن هستم دوستش ندارم. اوایل فکر می کردم طبیعیه. فکر می کردم ازش خجالت می کشم. وقتی رفت دیدم خیالم راحت شد. انگار یه وزنه ای رو از روی دوشم برداشته باشن. سبک شدم. بعد فکر کردم من نمی تونم این وزنه رو همه عمرم روی دوشم داشته باشم.

مامان با بهت و ناباوری نگاهم می کند.

-نیکو! چرا درست فکر نکردی؟ چرا جواب مثبت دادی؟ چرا قبل از جواب دادن با من مشورت نکردی؟

جرأت نداشتم سرم را بلند کنم و به چشمان مادرم نگاه کنم. هر چقدر سعی کردم نگاهم از روتختی کنده نمی شد.

-می دونم اشتباه کردم! نذار یه اشتباه بزرگ تر بکنم.

مامان سکوت کرد. نمی دانم باید سکوتش را چطور معنی کنم.

-مامان؟ کمکم می کنی؟

-وقتی دیدم رفتی دانشگاه وقتی دیدم از همون ترم اول رفتی سر کار و همزمان هم کار می کنی هم درس می خونی، وقتی می دیدم تو درس هات چقدر موفقی و چقدر جاوید ازت راضیه، وقتی می دیدم نسبت به بی توجهی نوید چقدر صبوری، فکر کردم دختر کوچولوی من دیگه بزرگ شده. دیگه عاقل شده. وقتی روز خواستگاری اومدی گفتی چی کار کنم بهت گفتم تا خودت نیای و اصرار نکنی می خوای ازدواج کنی هیچ اتفاقی نمیفته. وقتی اون شب اومدی و گفتی خودت به کارن جواب دادی فکر کردم این یعنی اصرار داری به ازدواج. نمی دونستم از کسی خوشت نمیاد و نفهمیدی. نمی دونستم دختر کوچولوی من شاید دختر موفقی باشه. شاید برای کارش خودش تصمیم بگیره ولی هنوز بزرگ نشده. الان می دونم ازدواجت اشتباهه ولی این چیزی از گناهت کم نمی کنه. کارن یه انسانه. تو نباید اون رو امیدوار می کردی. نباید بازی اش می دادی. هم اون رو و هم خانواده اش رو. الان می خوای چی کار کنی؟ می خوای در غیاب کارن نامزدی رو به هم بزنی؟

romangram.com | @romangram_com