#طنین_پارت_242
-تو مجردی؟
نمی خواهم کسی از قضیه کارن چیزی بفهمد. مخصوصاً حالا که تکلیفم با خودم روشن شد.
-آره. مجردم تو چطور؟
-من هم فعلاً مجردم.
روی فعلاً تأکید می کند و می خندد. نمی دانم دلیل خنده اش چیست. دلم هم نمی خواهد بپرسم. نمی خواهم سالاری زود احساس صمیمیت کند. دلم می خواهد بحث را عوض کنم.
-راستی چی شد سلوک مونده اداره؟
قیافه حق به جانبی به خود می گیرد.
-مگه خبر نداری؟ من با ایمان حرف زدم. می دونی که هر کس بهش گفت قبول نکرد. وقتی من بهش گفتم، گفت سارا! این دختره باید قول بده رفتارش رو اصلاح کنه. من هم با سلوک حرف زدم. قول داده رفتارش رو اصلاح کنه برای همین مونده.
چیزی ته دلم تکان می خورد. می دانم شایسته کسی نیست که به حرف کسی گوش کند و مطمئناً قضیه چیز دیگری است ولی باز حس آزار دهنده ای قلبم را چنگ می زند. دلم می خواهد سالاری زودتر پیاده شود. دوست دارم تنها باشم. سالاری بعد از پرسیدن مسیرم جایی پیاده می شود و من می خواهم شایسته را وقتی که سالاری را سارا صدا می کند تصور کنم. نمی توانم. افکارم را عقب می زنم. کاش فردا زودتر بیاید و من باز در آرامش جلسه تنش هایم را فراموش کنم.
بی صبرم تا زودتر جلسه شروع شود. تمام اسناد را از صبح بازبینی کردم. وضعیت سرورها را چک کردم. شاید امروز یا فردا تحلیل کلی شبکه تمام شود. سر ساعت به اتاق شایسته می روم. سلوک مثل دیروز با خوشرویی برخورد می کند. به اتاق شایسته می روم. سلام می کنم. مثل همیشه جدی جوابم را می دهد. امکان ندارد این مرد سالاری را سارا خطاب کرده باشد. روی یکی از صندلی ها می نشینم.
romangram.com | @romangram_com