#طنین_پارت_240


-بله. مهندس شایسته خیلی قوی هستن و البته خیلی هم باهوش.

می دانم که شایسته خیلی باهوش است. جلسه را ادامه می دهیم و من هنوز نمی دانم چرا هیچ آرامشی از جلسه نمی گیرم. کمی که ادامه می دهیم عماد به ساعتش نگاه می کند.

-خانوم مهندس بهتره تا همین جا تمومش کنیم. ساعت کاری تموم شده ما هم بهتره در غیاب مهندس از این جلوتر نریم. فردا من مرخصی هستم. اگر مهندس شایسته بودن شما ادامه می دید اگر نبودن هم که پس فردا جلسه رو ادامه می دیم.

خسته نباشید می گوییم و خداحافظی می کنیم. به اتاقم می روم. هنوز ده دقیقه به پایان ساعت کاری مانده. حمیدی که مرا می بیند لبخند می زند.

-خسته نباشید خانوم مهندس! چه خوب که امروز شایسته نبود، شما تونستید به موقع کار رو تموم کنید.

از حرفش خوشم نمی آید ولی دلم نمی خواهد با حمیدی مخالفت کنم. ترجیح می دهم سکوت کنم. وسایلم را جمع می کنم و همزمان با بقیه از اتاق خارج می شوم. پشت در آسانسور خانوم مهندس سالاری همکار واحد سخت افزار هم ایستاده. سلام می کنیم. با هم وارد آسانسور می شویم. سالاری رو به آینه داخل آسانسور مقنعه اش را مرتب می کند. دختر زیبایی است. به من نگاه می کند.

-مهندس شایسته امروز نبود؟

-نه نبود.

-نمی دونی کجا بود؟

-نه نپرسیدم.

romangram.com | @romangram_com