#طنین_پارت_239


-آره جلسه رو هم شروع کردیم. مراقب خودت باش.

-...

-خداحافظ.

انگار با شایسته صحبت می کرد. عماد با عذرخواهی بلند می شود و پشت میز شایسته می نشیند. کامپیوترش را روشن می کند و بعد از چند دقیقه دستگاه چاپگرش روشن می شود و چند برگه از آن خارج می شود. عماد بلند می شود کاغذ ها را می گیرد و از اتاق بیرون می رود. حدس می زنم شایسته جایی به رزومه اش نیاز پیدا کرده و حالا عماد می خواهد آن را برایش بفرستد. کنجکاو می شوم رزومه شایسته را بخوانم. عماد که وارد می شود چند دقیقه بعد سلوک وارد می شود و کاغذها را به عماد بر می گرداند.

-آقای مهندس! ارسال کردم بعد هم با مهندس شایسته تماس گرفتم گفتن برگه ها رسیده.

عماد تشکر می کند و سلوک بیرون می رود. نمی توانم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم.

-ببخشید آقای مهندس! رزومه مهندس شایسته ست؟ میشه ببینم؟

-خواهش می کنم. بفرمایید.

برگه ها را می گیرم و می خوانم. هر خط که بیشتر می خوانم بیشتر تعجب می کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم شایسته چنین رزومه خوبی داشته باشد. رزومه من نصف رزومه شایسته هم نیست. از خودم خجالت می کشم که همیشه فکر می کردم شایسته توان علمی ندارد. برگه ها را به سمت عماد می گیرم.

-بفرمایید. چه رزومه خوبی دارن!

romangram.com | @romangram_com