#طنین_پارت_238
-نه خانوم مهندس! برای مهندس کاری پیش اومد رفتن ولی گفتن شما و مهندس عماد کار رو ادامه بدید. تشریف ببرید تو اتاق. مهندس عماد هم تشریف میارن.
از این همه ادبی که سلوک خرج کرده تعجب می کنم. نمی دانم چه شد که سلوک نرفت. هر کسی که می توانست را واسطه فرستاده بود و شایسته با یک دندگی تمام زیر بار نرفته بود. به اتاق شایسته می روم. سکوت و آرامش اتاقش را دوست دارم. در غیاب شایسته فرصت دارم به اتاقش خوب نگاه کنم. کتاب غزلیات سعدی روی میزش توجه ام را جلب می کند. به قیافه و چهره خشک شایسته تنها چیزی که نمی آید لطافت شعر است. دلم می خواهد کتاب را بگیرم و یک غزل بخوانم. نمی دانم از آخرین باری که شعر خوانده ام چند ماه گذشته است. نمی توانم شایسته را در حال خواندن شعر تصور کنم. تقه ای به در می خورد و عماد با لبخند همیشگی اش وارد می شود. سلام می کنم و در غیاب شایسته جلسه را شروع می کنیم. نمی دانم چرا امروز هیچ آرامشی از جلسه نمی گیرم. یک چشمم به در است شاید شایسته وارد شود. هیچ کس مثل شایسته نمی تواند جلسه را کنترل کند. تلفن عماد زنگ می خورد. عذرخواهی می کند و تلفن را جواب می دهد.
-سلام. حالت چطوره؟ چیزی پیش اومده؟
-...
-باشه. بگو رزومه ات کجاست من پرینت می گیرم میگم سلوک برات فکس کنه.
-...
-یعنی واقعاً اون جا یه چاپگر نیست؟
-...
-نه. نگران نباش. تا چند دقیقه دیگه می فرستم برات.
-...
romangram.com | @romangram_com