#طنین_پارت_237
-سلام مهرناز جون. ببخشید صداتون رو نشناختم. حالتون خوبه؟
-ممنونم عزیزم. اشکالی نداره. نیکو جان می خواستم ازت دعوت کنم امشب که کارن نیست بیای پیشمون. می خواستیم یه کم از تنهایی در بیایم.
همیشه مهرناز را دوست داشتم. زن مهربان و خونگرمی بود ولی من قصد دارم نامزدی را به هم بزنم. دلیلی برای رفتن به خانه آن ها وجود ندارد هر چند هیچ وقت دلم نمی خواست دل این زن را بشکنم.
-ببخشید مهرناز جون. راستش امشب کاری دارم نمی تونم بیام.
-اشکالی نداره. پس ما فردا شب منتظرتیم. دلمون برای عروسمون تنگ شده. کارن که نیست دلمون می خواد تو بیشتر پیشمون باشی.
-راستش این روزها خیلی سرم شلوغه. هم کارهای اداره هم کارهای شرکت. نمی تونم بهتون قول بدم، شرمندم.
-باشه. هر طور راحتی.
به وضوح مشخص بود ناراحت شده اما من دیگر نمی خواهم اشتباه کنم. حالا که تصمیم گرفتم نامزدی ام را به هم بزنم هیچ دلیلی ندارد خانواده اش را به حضورم عادت دهم. کاش این یک ماه زودتر بگذرد.
طبق معمول هفته گذشته سر ساعت به دفتر شایسته می روم تا بررسی پروژه را ادامه دهیم. با توجه به بزرگ بودن سازمان طبیعی است که تحلیل پروژه بیشتر از دو هفته طول بکشد ولی جلسات طولانی ما باعث شد بعد از یک هفته بیشتر کار انجام شود. اصلاً دلم نمی خواهد پروژه زود تمام شود. از جلسات سرد و طولانی که هیچ حرفی جز مسائل مربوط به پروژه گفته نمی شود آرامش می گیرم. طبق حرفی که شایسته زده بود از امروز دیگر نباید سلوک پشت میزش نشسته باشد. برخلاف انتظارم سلوک پشت میزش با لبخندی نشسته است. برعکس همیشه مرا که می بیند با خوشرویی سلام می کند.
-مهندس شایسته هستن؟
romangram.com | @romangram_com