#طنین_پارت_236


به رها نگاه می کنم. دلم برای عشقی که این روزها در چشم جاوید می دیدم سوخت. دلم برای هیجانی که این روزها با جاوید می بینم سوخت. من جاوید را خوب می شناسم. حس می کردم رها باعث شده کمی از اندوه مرگ مریم از چشم جاوید کم شود. برای یک لحظه از رها دلگیر شدم.

-رهاً تو اصلاً جاوید رو نمی شناسی. نمی دونی چقدر تو زندگیش فداکاری کرد.

-ولش کن نیکو. ما نیومدیم این جا راجع به جاوید حرف بزنیم. الان بالاخره تصمیمت چیه؟

-فکر می کنم نامزدی رو باید به هم بزنم. فقط اگه از الان به همه بگم شاید مخصوصاً پدرم که از این ازدواج راضیه تا اومدن کارن بخواد منصرفم کنه. صبر می کنم خود کارن بیاد بعد به همه میگم. نمی دونم یه راهی بالاخره براش پیدا می کنم.

رها لبخندی می زند. به میز کناری نگاه می کنم. میز خالی شده. باید این نامزدی مسخره را تمام کنم. همین که به این نتیجه رسیدم خیالم راحت شد. انگار وزنه بزرگی که ماه هاست روی گردنم سنگینی می کند از روی دوشم برداشته شد. سبک شدم. می دانم راه سختی برای به هم زدن این نامزدی دارم ولی می توانم همه را قانع کنم. به هر حال هیچ کس دیگری به جای من سر سفره عقد بله نمی گوید و کسی هم نمی تواند مرا مجبور کند. با رها بلند می شویم. از رها تشکر می کنم. فقط کاش جاوید پیش چشم رها خوب باشد و کاش رها علاقه چشمان جاوید را ببیند. دلم نمی خواهد جاوید را سر خورده از عشق ببینم. جاوید حق دارد خوشبخت باشد.

تلفنم زنگ می خورد. به شماره نگاه می کنم. آشنا نیست. جواب می دهم. صدای زیبای زنی در تلفن می پیچد.

-سلام نیکو جان. خوبی عزیزم؟

-سلام. ببخشید به جا نیاوردم.

-حالا دیگه مادر شوهرت رو هم نمی شناسی؟

و می خندد.

romangram.com | @romangram_com