#طنین_پارت_234


-سلام. خیلی دیر کردم؟

لبخند بی رمقی زدم.

-نه. ممنون که اومدی

-نیکو؟ چیزی شده؟ چرا این قدر پریشونی؟

به میز کناری نگاه کردم. نمی توانم نگاهم را از دختر و پسری که عشق و محبت از همه وجودشان می بارد بردارم.

-رها! تازه دارم می فهمم چقدر تصمیمم در مورد کارن و اصلاً ازدواج اشتباه بوده.

بغض راه گلویم را بست. اولین بار است که به این صراحت اعلام می کنم اشتباه کردم در مورد کارن تصمیم گرفتم. گارسون که برای گرفتن سفارش آمد مکث کردم.

-همه دلایلی که ما با هم راجع بهش حرف زدیم به یک طرف. دیروز وقتی کارن رفت تازه فهمیدم چقدر خوشحال شدم. انگار یه باری رو از دوشم برداشتن. رها! من تازه دارم می فهمم نسبت بهش هیچ کششی ندارم. دیشب خیلی با خودم فکر کردم. از فکر این که از این به بعد کارن رو همه جا تحمل کنم خوشحال نیستم. دلم نمی خواد کارن شریک لحظه های خوبم باشه. رها! من فکر می کردم الان تو سن ازدواج هستم. کارن هم آدم خوبیه هیچ بهانه ای برای رد کردنش نداشتم. فکر کردم همین کافیه ولی حالا می فهمم با هر بار نزدیک شدن کارن بهم من چقدر عذاب می کشم. پریروز می خواست بیاد دنبالم با هم بریم بیرون. می خواست قبل از رفتنش حسابی با هم باشیم. نمی دونی چقدر دنبال بهانه گشتم نرم. وقتی هم رفتم معذب بودم. اوایل فکر می کردم این معذب بودن به خاطر خجالتمه ولی اصلاً این حالتم کم نشد. کارن هیچ وقت نتونست برای من از یه غریبه بیشتر باشه.

بغضم بیشتر شد. کمی از قهوه ام را نوشیدم شاید بتوانم این بغض را هم همراه تلخی قهوه فرو دهم. باز نگاهم به سمت میز کناری پر کشید. رها نگاهم را تعقیب کرد. لبخند تلخی زدم.

-وقتی اینا رو می بینم حسرت می خورم. فکر می کنم وقتی با کارن ازدواج کنم با دیدن هر زوجی که بهم علاقه دارن این حسرت همراه من باشه.

romangram.com | @romangram_com