#طنین_پارت_233
در اتاق باز می شود و عماد بیرون می آید و به من اشاره می زند وارد شوم. حمیدی و شایسته دور میز نشسته اند. سلام می کنم. هر دو جواب می دهند. شایسته اشاره می کند بنشینم.
-خانوم مهندس! به مهندس حمیدی هم گفتم. از واحد شما فقط یک نفر حق داره پسوردها رو داشته باشه. اونم از نظر من، شما هستین. یه پسورد هم دست منه. کس دیگه ای حق نداره پسورد رو داشته باشه. اگر به هر دلیلی کسی پسورد رو داشته باشه و هر آسیبی به سرور برسه شخص شما مسئول هستید.
سرم را به نشانه تأیید تکان می دهم. خب این واضح ترین اصل برقراری امنیت است. حمیدی به هر دو ما نگاه می کند. بعد نگاهش روی شایسته ثابت می شود.
-مهندس! راجع به خانوم سلوک نظرتون چیه؟ منو واسطه کرده. من الان بهش چی بگم؟
-این حرف رو تموم کنید. به اندازه کافی این خانوم فرصت داشته. مثل این که دوست نداره کار کنه. خب بره! من می خوام کسی بیاد این جا که دلش بخواد کار کنه. دیروز ما تا ساعت هفت کار داشتیم این جا موندیم. خانوم مهندس هم پا به پای ما موند. خب فرق بین این خانوم و اون خانوم. کسی که احساس مسئولیت نکنه به درد ما نمی خوره. من دلم نمی خواد رو حرفتون حرف بزنم برای همین لطف کنید و دیگه راجع به این مسئله حرف نزنید.
این مرد انگار تعادل روانی ندارد. یک روز تهدید به اخراجم می کند فردا از من تعریف می کند. در صورتش به دنبال لبخندی که وقت خداحافظی بر لب داشت می گردم. هیچ اثری نمانده! شایسته به گزارش ها نگاه می کند. حمیدی کلافه به شایسته نگاه می کند. جواب دلخواهش را از او نگرفته و شایسته هم دیگر نگاهش نمی کند. صدای پیام گوشی ام حواسم را از اتاق پرت می کند. یک پیام از کارن آمده. از دیروز که تلفن را بدون خداحافظی قطع کرد دیگر نه او تماس گرفته بود نه من. پیام را باز کردم.
-"خانوم بی معرفت! نباید حالی از من بپرسی؟ من فردا مسافرم. دوست دارم امروز عصر ببینمت. وقتی برم خیلی دلم برات تنگ میشه." نمی دانم چرا از این که می خواهد برود خوشحالم. باید سر فرصت فکری به حال احساساتم بکنم. وقتی نباشد فرصت خوبی پیدا می کنم راجع به کارن فکر کنم. دوست ندارم رهای دوم باشم. دوست ندارم قلبم را در معرض شکست قرار دهم. باید تا دیر نشده فکری اساسی بکنم. حالم از این همه تعلل خودم به هم می خورد. صدای شایسته مرا به اتاق برمی گرداند.
-خانوم مهندس! اگه موبایلتون اجازه میده ما جلسه رو شروع کنیم. ضمناً ما رسم داریم تو جلسه موبایل رو خاموش کنیم.
به پوزخند نشسته کنار لبش نگاه می کنم. فقط عماد و شایسته در اتاق هستند. نفهمیدم حمیدی کِی از اتاق بیرون رفت. نمی دانم چرا همیشه شایسته ایرادی از من پیدا می کند. باید حواسم را به جلسه بدهم. صحبت های کاری تنها چیزی است که می تواند مرا از تردید خرد کننده ام نجات دهد. برای فرار از این همه دو دلی به کارن جواب دادم ولی حالا حس می کنم جایی بین زمین و آسمان معلق هستم. باید رها را ببینم و با او حرف بزنم. شاید او بتواند کمکم کند.
منتظرم تا رها بیاید. به دختر و پسرهایی که رو به روی هم نشسته اند نگاه می کنم. دختر و پسری که روی میز کناری نشسته اند توجه ام را جلب می کنند. از نگاه دختر عشق می بارد. دست پسر را از روی میز نوازش می کند و لبخند می زند. یاد خودم می افتم. چرا من هیچ وقت دلم نخواسته بود دست کارن را نوازش کنم. چرا این همه از کارن گریزانم؟ صدای رها باعث شد نگاهم را از میز کناری بگیرم.
romangram.com | @romangram_com