#طنین_پارت_232
قبل از این که ساعت زنگ بزند از خواب بیدار می شوم. سابقه نداشته این همه بخوابم. کمی زمان دارم. سریع دوش می گیرم و راه می افتم. باید گزارش وضعیت سرورها را آماده کنم. زودتر از همه به اتاق می روم. شروع می کنم. با این که دیروز شایسته به حمیدی گفته بود پسورد همه سرورها را در اختیارم قرار دهد ولی حمیدی هیچ پسوردی در اختیارم قرار نداده. به اتاق عماد می روم و از او می خواهم اگر پسوردی دارد در اختیارم قرار دهد. عماد هم پسوردها را در اختیارم قرار می دهد. به اتاقم بر می گردم و مشغول می شوم. نمی خواهم بهانه ای دست شایسته بدهم. تازه متوجه می شوم که اوضاع هر کدام چقدر بغرنج است. بعضی از سرورها نیاز به تغییرات سخت افزاری دارند. بعضی ها ویروسی شده اند. اگر زمان بیشتری داشتم گزارشی با جزییات بیشتر آماده می کردم ولی فعلاً فقط چند فاکتور مهم را در نظر می گیرم و وضعیت سرورها را در مورد همین چند فاکتور می نویسم.
چند دقیقه ای به ساعت ده مانده که گزارشم را تمام می کنم. از گزارش چاپ می گیرم. از کارم راضی هستم. بلند می شوم و کش و قوسی به بدنم می دهم. اتاق از صبح به طرز عجیبی ساکت است. حمیدی و حقی هر کدام فقط اول صبح به اتاق آمده بودند. بعد هر دو خارج شده بودند و دیگر نیامده بودند. دلم می خواهد این چند دقیقه هم زودتر بگذرد و گزارش را به شایسته بدهم. بلند می شوم و برای خودم لیوانی چای می آورم. چایم را می خورم و با گزارش به اتاق شایسته می روم. سلوک پشت میزش نشسته است. از قرمزی چشم هایش معلوم است که گریه کرده. حتماً تصمیم شایسته به گوشش رسیده.
-مهندس شایسته هست؟ گفته بود ساعت ده گزارش سرورها رو براش ببرم.
سلوک نگاه خصمانه ای به من می اندازد که دلیلش را نمی فهمم.
-فعلاً که حمیدی پیشش هست!
-خب بهش بگو من این جا هستم! نمی خوام فکر کنه به حرفش گوش نکردم.
همزمان عماد وارد می شود و به سمت اتاق شایسته می رود. صدایش می کنم.
-آقای مهندس! گزارش سرورها آماده شده. زحمت می کشین اینو به مهندس شایسته بدین؟
گزارش را به سمت عماد می گیرم. عماد لبخندی می زند گزارش را از دستم می گیرد و وارد اتاق شایسته می شود. کمی صبر می کنم. صدای شایسته را می شنوم.
-بگید خودشون بیان.
romangram.com | @romangram_com