#طنین_پارت_231


تشکر می کنم و با هم سوار آسانسور می شویم. داخل آسانسور هر سه نفرمان ساکت هستیم. حس می کنم دلخوری صبح من از شایسته برگشته. کمی اخم می کنم ولی شایسته برعکس همیشه هیچ اخمی ندارد. آسانسور متوقف می شود. شایسته در را باز می کند و بدون هیچ حرفی منتظر می ماند تا اول من خارج شوم. هر سه نفر در سکوت به طرف پارکینگ حرکت می کنیم که برعکس صبح خیلی خلوت شده. به طرف ماشینم می روم. عماد و شایسته هم همراه من می آیند. تعجب می کنم! به ماشین که نزدیک می شوم می ایستند! در ماشین را باز می کنم و در حالی که سوار می شوم فقط به عماد نگاه می کنم. دلم نمی خواهد از شایسته خداحافظی کنم.

-خداحافظ اقای مهندس!

ولی نمی توانم در آخرین لحظه به شایسته نگاه نکنم. فقط سری برایش تکان می دهم. لبخندی بر لب دارد که تا به حال ندیده ام. او هم سری تکان می دهد و همزمان با حرکت کردن من، عماد و شایسته هم از هم جدا می شوند و احتمالاً هر کدام به طرف ماشین خودشان حرکت می کنند. از حرکت آخر خودم خجالت می کشم. دعوای من با شایسته اداری و کاری بود و من نباید همه چیز را با هم قاطی کنم. هر چند هنوز هم از دستش شاکی هستم. به خانه می رسم. با باز کردن در سالن انگار موجی از آرامش مرا فرا می گیرد. دلم می خواهد بخوابم و همه تحقیری که امروز از طرف شایسته دیدم را فراموش کنم. مامان تنها نشسته. مرا که می بیند لبخند می زند. سلام می کنم.

-سلام عزیزم! خسته نباشید.

-ممنون. مامان خیلی خستم. میرم بخوابم. برای شام هم بیدارم نکن. باشه؟

-تو که عادت به زیاد کار کردن داری. چی شد امروز این همه خسته شدی؟

-نمی دونم. به هر حال خیلی خستم. گوشیم رو سایلنت می کنم. کارن اگه زنگ زد بهش بگو خسته بود رفته بخوابه.

-کارن خونه زنگ زده بود می گفت نیکو تلفنش رو جواب نمی ده بهش گفتم اداره موندی. بهت زنگ زد؟

-آره خودم زنگ زدم. شب بخیر.

مامان هم شب بخیر می گوید و به اتاقم می روم. حوصله دوش گرفتن ندارم. سریع لباس عوض می کنم و خودم را به خواب می سپارم.

romangram.com | @romangram_com