#طنین_پارت_229


و خودم هم نمی دانم چطور! خداحافظی می کنم و به سمت در اتاق می روم. با صدای شایسته صبر می کنم.

-هوا تاریک شده. صبر کنید می رسونمتون.

شایسته و این نگرانی انسانی؟

-ممنون! وسیله هست.

و بدون این که منتظر حرف دیگری بمانم از اتاق بیرون می روم.

به گوشی ام نگاه می کنم. پر است از پیام ها و تماس های از دست رفته از کارن. همان طور که دارم وسایلم را جمع می کنم شماره اش را می گیرم. با اولین بوق صدای عصبانی اش در تلفن می پیچد.

-نیکو؟ تو کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمی دی؟ نمی گی ممکنه کسی نگرانت بشه؟

تا به حال ندیده بودم این همه عصبانی باشد. شاید حق دارد که نگرانم باشد. سعی می کنم خونسرد باشم. اصلاً حوصله بحث کردن با کارن را ندارم. سعی می کنم لحن شادی به صدایم بدهم.

-خوبی کارن جان؟ چه خبر؟ خب جلسه داشتم نشد خبر بدم. چون به مامان خبر دادم گفتم اگه ببینی جواب نمی دم به خونه زنگ می زنی خیالت راحت میشه.

-تو تا الان جلسه داشتی؟ کدوم آدم عاقلی تا ساعت هفت می مونه اداره که تو دومیش باشی؟

romangram.com | @romangram_com