#طنین_پارت_226


-چرا؟ مگه اتفاقی افتاده؟

-دیگه چه اتفاقی می خوای بیفته؟ صبح که میام این خانوم نیست. حقوق می گیره که تلفن ها رو جواب بده ولی مدام صدای زنگ تلفن توی گوشمه و تا عشقش نکشه تلفن رو جواب نمی ده. الان هم ما هنوز جلسه داریم ولی همین که ساعت کاری تموم شده داره میره. چند بار تا حالا تذکر دادم؟ دوباره ازش طرفداری نکن!

عماد کمی مکث می کند.

-ایمان؟ می فهمی چی داری میگی؟ می دونی که این قراردادیه. اگه ما عدم نیاز بزنیم براش شاید اخراج بشه. حاضری یه نفر رو از نون خوردن بندازی؟

به شایسته نگاه می کنم. نمی دانستم عماد به شایسته آن قدر نزدیک است که او را به اسم کوچک صدا بزند. شایسته شانه ای بالا می اندازد.

-اونی هم که با اخراج این یکی بیاد سرکار نون می خوره. این به اون در! به نظرت بهتر نیست اونی که لایق تره این جا باشه؟ راجع به این مسئله دیگه با من بحث نکن. تا آخر هفته فرصت داری که یه منشی دیگه بیاری. تو این مورد با هیچ کس شوخی ندارم مهندس!

مهندس را با حرص می گوید. انگار می خواهد به عماد بگوید نباید جلوی من او را به اسم کوچک صدا بزند. بعد هم با کمال خونسردی و همان اخم همیشگی رو می کند به من.

-ادامه بدیم.

عماد این بار کمی عصبی است.

-ایمان! ساعت کاری تموم شده. طبق قانون نمی تونیم کسی رو به زور نگه داریم. الان هم ما می تونیم بمونیم. شاید خانوم مهندس کار داشته باشه و بخواد بره.

romangram.com | @romangram_com