#طنین_پارت_225


-نه مهندس یادم نرفته. آخه گویا این جا به حضورم نیازی نیست برای همین تعجب کردم.

عماد هاج و واج به من و بعد به شایسته نگاه می کند. صدای محکم شایسته مرا به خودم می آورد.

-خانوم! تا آخرین دقیقه ای که این جایین موظف هستین به وظایف تون عمل کنید. در ضمن این جا خونه خاله نیست هر طور دلتون بخواد حرف بزنید. حالا هم لطف کنید زودتر مستندات رو بیارید می خوام زودتر جلسه رو شروع کنم.

این بار من به جای عماد هاج و واج می مانم. نمی دانم باید چه بگویم.

-با شما بودم خانوم!

به خودم می آیم و ناچار به اتاقم می روم و با برگه ها بر می گردم. از شمشیری که من و شایسته برای هم از رو بسته ایم انتظار دارم جلسه پر تنشی داشته باشیم. شایسته که شروع می کند لحن صدایش کاملاً معمولی است و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. قسمت هایی از شبکه را که نمی دانم می پرسم و می نویسم. پیشنهادهایم را می گویم. انتظار دارم شایسته با همه مخالفت کند اما شایسته برخلاف انتظارم بیشترشان را می پذیرد در مورد بقیه هم با دلیل رد می کند. عماد اطلاعات کاملی نسبت به شبکه دارد. تازه بحث مان داغ شده که چند ضربه به در اتاق می خورد و سلوک وارد می شود.

-ببخشید آقای مهندس! اگه با من کاری ندارید من برم.

به ساعت نگاه می کنم. تازه ساعت کاری تمام شده. شایسته سری تکان می دهد و سلوک خداحافظی می کند. در اتاق را که می بندد شایسته رو می کند به عماد.

-فردا نامه بزن به امور اداری. بگو یه منشی دیگه برامون بفرستن. یه نامه عدم نیاز هم برای سلوک بزن.

من و عماد هر دو با تعجب به شایسته نگاه می کنیم. عماد زودتر خودش را پیدا می کند.

romangram.com | @romangram_com