#طنین_پارت_223
دلم می خواهد به کاری مشغول شوم ولی حوصله هیچ کاری را ندارم. کمی وب گردی می کنم. صدای زنگ گوشی ام توجه ام را جلب می کند دلم می خواهد جواب ندهم. به صفحه گوشی نگاه می کنم. اسم جاوید افتاده. از اتاق بیرون می روم و همزمان جواب می دهم.
-سلام نیکو. حالت خوبه؟
-ممنون. تو خوبی؟ چه خبر؟
-می خواستم ببینم می تونی یه روز با رها و مانی بری سر پروژه برای بازدید؟ بچه ها قرار بود برن، مانی پیشنهاد داده تو هم باشی بهتره. اگه بخوای هماهنگ می کنم یه روز بعد از ساعت کاریت بری. چی میگی؟
اصلاً حوصله فکر کردن ندارم که نیاز به حضور من هست یا نه. دلم نمی خواهد حالا فکر کنم.
-نمی دونم جاوید. بعداً فکر می کنم و بهت جواب میدم.
-چیزی شده نیکو؟ حالت خوب نیست؟
-چرا خوبم. چیزی نیست.
-نیکو! من می شناسمت. می دونم یه چیزی شده که این جوری حرف می زنی. نگران شدم. بگو چی شده؟
دلم می خواهد با کسی حرف بزنم. کسی که باز هم تأییدم کند. در مقابل غروری که شایسته شکست به این تأیید نیاز دارم. همه ماجرای امروز را برای جاوید تعریف می کنم. ساکت فقط گوش می کند.
romangram.com | @romangram_com