#طنین_پارت_222


-خانوم مهندس! اگه قرار باشه من با سه نفر نیروی شبکه هم همون مشکلاتی رو داشته باشم که با دو نفر دارم ترجیح می دم دو تا نیرو داشته باشم.

انگار آب سردی روی سرم ریختند. کسی تا حالا با من این طور بی رحم حرف نزده بود. معنی حرفش را خوب می فهمم. حس می کنم تمام صورتم سرخ شد. سرمای اولیه جایش را به داغی و التهاب داده. به چشمان جدی اش نگاه می کنم. این مرد راجع به من چه فکر کرده؟ مرا تهدید می کند؟

-آقای مهندس شایسته! توجه کردید که من پسورد نداشتم دیگه؟ جلوی خودتون از مهندس حمیدی پسورد گرفتم. ضمناً آقای مهندس شما خواستید من بیام این جا! هر وقت هم حس کردید به حضورم نیازی نیست به راحتی از این جا میرم. خدا رو شکر هنوز برای مرکز خودمون نیرو نفرستادید. که اگر هم بفرستین و اصلاً از سازمان هم برم مطمئن باشین بیکار نمی مونم.

اخم وحشتناکی روی صورت شایسته می نشیند، ولی خودم را نمی بازم.

-خانوم مهندس! عذر بدتر از گناه برای من نیارین. این که پسورد نداشتین عذر بدتر از گناهه. باید پسورد رو خودتون از مهندس حمیدی می گرفتین. اگر هم بهتون نداد باید به من می گفتین، نه این که مشکل به وجود بیاد و حالا تازه بگین من پسورد نداشتم. این عذر پذیرفته نیست خانوم!

خانوم را با حرص گفت. دلم یک لحظه برای همه آرمان هایم سوخت. برای آن همه تلاش و انگیزه ام. با وجود آدم هایی مثل شایسته جای پیشرفت وجود ندارد. صدای شایسته مرا خشمگین تر می کند.

-می خوام تا فردا یک گزارش کامل از وضعیت فعلی سرورها آماده کنین. مهندس حمیدی! شما هم همه پسوردها رو در اختیارشون بذارین.

و بلند شد و جلوی بهت ما اتاق را با عصبانیت ترک کرد!

در اتاق که بسته شد حمیدی نفسش را پر صدا بیرون داد. همین طور مبهوت به در خیره شدم. باور نمی کنم شایسته مرا تهدید به اخراج کرده باشد. صدای حمیدی مرا به خودم می آورد.

-ناراحت نشین خانوم مهندس! شایسته همینه. همیشه همین جوریه.

romangram.com | @romangram_com