#طنین_پارت_218
کارن لبخندی می زند و گوشی اش را باز می کند و شماره ای که طناز می گوید را می گیرد.
-خب بهت زنگ زدم که شماره م رو داشته باشی و باهام تماس بگیری. فردا بهم زنگ بزن که یه قرار بذارم بیای شرکت ما. مدارکت رو هم بیار که کارهای استخدامت انجام بشه.
طناز می خندد. باز هم با غرور به من نگاه می کند. انگار دنیا را به او داده اند که کارن به او شماره اش را داد! طناز نمی داند که من از ترس این که کارن مرا ببوسد این جا بین برادرهایم سنگر گرفته ام. نگاه سنگین نوید را روی خودم حس می کنم. انگار می خواهد با نگاه چیزی به من بگوید. طناز که از کنار ما دور شد کارن لبخندی به من زد.
-نیکو جان! دوستت رو فقط به خاطر تو قبول کردم.
برایم مهم نیست کارن به طناز شماره اش را داد یا حتی به او توجه کرد، که نکرد. کارن هیچ توجه خاصی به طناز نداشت. برخوردش کاملاً عادی بود. فقط یک سوال در سرم می چرخد. چطور کارن بدون این که سطح علمی طناز را بداند یا حتی از رزومه اش بپرسد فقط به خاطر من قول استخدامش را داد؟
از اتاق سرور به اتاقم می روم. همهمه ای در اتاق هست. ضیایی همکار بخش نرم افزار جلوی میز حمیدی ایستاده.
-مهندس! این سایته باز نمی شه. بیست نفر بهم زنگ زدن. قضیه چیه؟
حمیدی نگاهی به ضیایی می کند.
-صبر کن نگاه کنم.
چند نفر دیگر هم داخل اتاق هستند. با این اوضاع شلوغی که این ها درست کردند نمی شود روی حل مشکل تمرکز کرد ولی مسئول اتاق حمیدی است و من دلم نمی خواهد تا خودش از من کمک نخواست چیزی بگویم. نگران ناراحت شدنش هستم. تا یک ساعت همین طور حمیدی دور خودش می چرخد و هر بار می پرسم اتفاقی افتاده جوابی نمی دهد. در اتاق باز می شود و شایسته وارد می شود. همه بلند می شویم و سلام می کنیم. مختصر جواب می دهد و به من نگاه می کند.
romangram.com | @romangram_com