#طنین_پارت_213
کارن همچنان عصبانی است.
-نیکو! این چه کاری بود کردی؟ این امل بازی ها چیه در میاری؟
سعی می کنم لبخند شرمگینی بزنم. دستش را می گیرم ولی سرم را پایین می اندازم.
-خب خجالت می کشم تو من رو اون جوری ببینی. هنوز بهت عادت نکردم.
بدون این که بفهمم چه شد ناگهان لب کارن را برای یک لحظه روی لبم حس کردم. کارن وسط پاساژ مرا بوسیده بود؟
هاج و واج به کارن نگاه کردم که شیطنت کل صورتش را پوشانده بود. بهت مرا که دید چشمکی زد و سرش را کنار گوشم آورد.
-بوسیدمت که دیگه از من خجالت نکشی.
از التهاب صورتم می فهمم که چقدر سرخ شده ام. به اطراف نگاه می کنم. چند نفری متعجب به ما نگاه می کنند.
-می خوای بازم بوست کنم؟ نمی خوای همه بفهمن که چقدر دوستت دارم؟
می خندد. تمام ذهنم خالی می شود. یک لحظه به هیچ چیز فکر نمی کنم. خالی از هر حسی می شوم. نه شرم، نه دلهره، نه شادی و ناگاه همه حس های دنیا به دلم چنگ می اندازد. شرم، دلهره، خوشی! تنها وقتی است که گذر زمان را خوب حس می کنم. با همه وجودم آرزو می کنم کاش زمان در یک دقیقه پیش متوقف می شد. کاش می شد آن چند ثانیه را از خاطراتم پاک کنم. جای بوسه کارن روی لبم انگار می سوزد. یک لحظه حس کردم مضحکه کارن شدم و او دلش می خواهد مثل یک عروسک خیمه شب بازی مرا بازی دهد. می خواهد به ساز ناکوکش برقصم. بوسه کارن می توانست خیلی معنی داشته باشد اما من عطر عشق را حس نمی کنم. بیشتر شبیه لج بازی پسر بچه ای است برای بدست آوردن آب نبات. شاید هم واقعاً رنگ عشق داشته باشد. زندگی با مردی که از عنوان کردن علاقه اش واهمه ای نداشته باشد باید هیجان انگیز باشد. حس خوشی هم زیر پوستم می دود. ناگهان شرم غلبه می کند. شرم از این که آدم های این جا دیده اند کارن مرا بوسیده. بازوی کارن را می گیرم و به سمت در خروجی پاساژ می کشم. بیرون پاساژ نفس عمیقی می کشم و دست کارن را رها می کنم. می خندد. سرش را زیر گوشم می آورد.
romangram.com | @romangram_com