#طنین_پارت_210
خرید کردن بد نیست. حداقل می توانم رفتار کارن را در اجتماع محک بزنم. از کافی شاپ رفتن که چیزی عایدم نشد.
-ترجیح میدم خرید کنیم.
باشه ای می گوید و با لبخند راه می افتد. موسیقی آرامی گذاشته و هر چند لحظه یک بار با لبخند به من نگاه می کند. سر چهار راه پشت چراغ قرمز دخترکی با ظرف فلزی زنگ زده ای اسفند دود می کند. به طرف ماشین کارن می آید. قلبم فشرده می شود. هنوز هم نمی دانم باید به این بچه ها پول بدهم یا نه. از طرفی فکر می کنم کسب درآمد این بچه ها پدر و مادر این کودکانِ بی گناه را بیشتر راغب می کند تا به گدایی وادارشان کنند از طرفی نگرانم نکند هیچ پولی برای سیر کردن شکم شان نداشته باشند. نکند حالا گرسنه باشند. با ناراحتی به دخترک لاغر و تکیده نگاه می کنم. کارن متوجه نگاه من شده. دست در جیبش می کند و نمی دانم چند اسکناس ده هزار تومانی به طرف دخترک دراز می کند. چشم دختر برق می زند و من فکر می کنم این پول واقعاً برای حس انسان دوستی خرج شده؟
به مرکز خرید می رویم. کارن هر چه را می بیند می خواهد برایم بخرد و من عجیب دلم نمی خواهد کارن هیچ چیزی برایم بخرد. دلم برای غرورم می تپد. دست روی هر چه می گذارد عیبی رویش می گذارم و می گویم دوست ندارم. پشت ویترین یک مغازه می ایستیم. به لباس های مجلسی داخل ویترین نگاه می کنیم و من انگار هیچ لباسی نمی بینم. فکرم بیشتر از همه پیش رها و حرف هایش مانده. کارن بازوی مرا به ملایمت گرفته.
-خانومی؟ اون پیراهن نقره ایه خوب نیست؟ خیلی شیکه ها. فکر کنم خیلی بهت بیاد.
کمی با چشم می گردم تا پیراهن نقره ای را پیدا کنم. پیراهنی با یقه ای باز و کوتاه!
-این خیلی بازه. من این جوری لباس نمی پوشم.
کارن لبخند می زند.
-از این به بعد می پوشی عزیزم. من دوست دارم خانومم شیک بپوشه و چشم همه رو خیره کنه.
یاد سعیدی می افتم که رها دیروز برایم مجسم کرده بود. باز یا پوشیده لباس پوشیدن مهم نیست. حتی این که نظرمان در این مورد با هم متفاوت است هم خیلی اهمیت ندارد. این که کارن به خودش اجازه دهد برایم تصمیم بگیرد ناراحتم می کند. نمی خواهم جای رها باشم و اجازه دهم کسی برایم تصمیم بگیرد، هیچ کس ... حتی کارن. سعی می کنم با قاطع ترین لحن ممکن به کارن جواب دهم.
romangram.com | @romangram_com