#طنین_پارت_206


خودم زنگ می زنم.

-سلــــــام خانوم خانوما! چه خبر؟ خوش می گذره؟ حالی از این شوهرت نمی پرسی؟

چه واژه غریبی! شوهر؟! چرا این واژه این همه برایم بیگانه است؟

-سلام. خوبم، تو خوبی؟ چه خبر؟

-نیکو! دلم برات تنگ شده. از دیشب مدام جلوی چشمم هستی. دیشب روی همون کاناپه خوابیدم. هنوز اون کاناپه بوی تو رو میده.

نمی دانم باید چه بگویم. نمی دانم چرا دوست ندارم ادامه دهد. دوست ندارم نقش هورمون ها برایم پررنگ شود. وقت ... وقت فکر کردن است. وقت عاقل بودن.

-کارن! فردا شب تولد دخترخاله نویده. من دعوتم، تو هم میای؟

-وای تولد؟! معلومه که میام. اصلاً هر جا خانومم بگه میام. فقط الان هم می خوام ببینمت. میشه؟

دلم دوست دارد از آن همه توجه گرم شود. دوست دارم خودم را به آن همه حس دوست داشته شدن بسپارم. دلم همه توجه از جنس یک مرد را می خواهد و عقلم با تمام وجود مقابله می کند. باید پیروز شود. باید برای نشکستن همین دلی که می خواهد گرم شود عاقل بمانم.

-الان؟ باشه من هم بیکارم. فقط کجا میریم؟

romangram.com | @romangram_com