#طنین_پارت_205


راست می گفت. هیچ کس جز من نمی تواند به خودم کمک کند. کاش دیشب جواب نداده بودم.

با هم از ساختمان شرکت بیرون آمدیم. رها از من و جاوید خداحافظی کرد و به سمت ماشین خودش رفت و من وقتی پشت سرش ایستادم به تجربه تلخش فکر کردم. به زخمی که جایش روی قلبش می ماند. همیشه خواهد ماند. منتظر ماندیم تا حرکت کرد. به جاوید نگاه کردم که خیره به مسیر رفتنش ایستاده بود.

-دختر خوبیه.

با تعجب به من نگاه کرد. سری تکان داد.

-آره دختر خوبیه. شخصیت آرومش آدم رو تحت تأثیر قرار میده.

وقتی یادم آمد همین رهای از نظر جاوید آرام به او لقب بابا لنگ دراز داد خنده ام گرفت.

-به چی می خندی؟

-هیچی. مهم نیست.

عصر در اتاقم نشستم. در اتاق را بستم. تلفنم را خاموش کردم. انگار می خواستم از همه دنیا رها شوم تا بتوانم خوب فکر کنم. جلوی آیینه نشستم. به خودم نگاه کردم. به گردنم دست کشیدم. به لب هایم دست کشیدم. یاد دیشب افتادم، یاد بوسه هایش. گرم شده بودم، اما گرم شدنم به خاطر هورمون هایم بود. به خاطر نزدیک شدن بیش از اندازه یک مرد بود. پای هیچ عشقی وسط نبود. فقط هیجان بود. می شود بین آن بوسه ها رد محبتی پیدا کرد؟ چرا کارن برای بکارتم هیچ ارزشی قائل نشد؟ این کار کارن خوب بود؟ بد بود؟ خاطره خوبی بود؟ نمی دانم! حالا که خوب فکر می کنم نه دنبال توجه نوید هستم که رنگ برادری دارد نه بوسه های از جنس مردانگی کارن جذابیتی برایم دارد. نه که نداشته باشد؛ آن قدر نیست که زود خاموش نشود. زود تبدیل به دافعه نشود. خدایا چه کسی بود که می گفت خوب بودن برای خوشبختی کافی نیست؟ چرا دلیل حرفش را نپرسیده بودم؟ شاید هم پرسیده بودم و الان یادم نمی آید. تا فردا شب چه کنم؟ چطور می خواهم در یک شب یک انسان را بشناسم؟ مگر بعد از بیست و چهار سال چقدر خودم را شناختم؟ بهترین کار شاید حرف زدن باشد. شاید باید با کارن حرف بزنم. راجع به کار کردن. حتماً اگر تلفن را روشن کنم تماس می گیرد برای این که همدیگر را ببینیم. تلفن را روشن می کنم.

باز هم چند پیام از کارن. دلم نمی خواهد دوباره سوال و جوابم کند.

romangram.com | @romangram_com