#طنین_پارت_204
به انگشت ازدواج خودم نگاه می کنم. چه قدر خوب که دیشب حلقه ندادند. چه قدر خوب که هنوز انگشت ازدواجم خالی است. دستم ناخودآگاه به سمت گردنبندم رفت که دیشب از گردنم باز نکرده بودم. یاد حرف کارن افتادم. نگین هاش اصل هستن. انگار اندازه محبتش در اصل و بدل بودن جواهرات خلاصه می شد. چقدر برای من اصل بودن جواهر اهمیت داشت؟ نه این که بدم بیاید، اما من گردنبند یشم را همان قدر دوست داشتم که الماس را و مدت ها به همان گردنبند فکر کرده بودم و لا به لای نگین هایش دنبال محبت و عشق گشته بودم و سرانجام بدون پیدا کردنش باز هم به کارن جواب دادم. حس کردم هرگز تا این اندازه قلبم را در معرض زخم قرار نداده ام. باید از قلبم محافظت کنم. باید کارن را خوب بشناسم. به رها نگاه می کنم که دوستی در چشم هایش برق می زند. قبل از این که چیزی بگویم چند تقه به در می خورد. جاوید در را باز می کند و با لبخندی که در شرکت کمتر روی لبش می دیدم وارد می شود.
-خانوم ها حرف هاتون تموم نشد؟ نیکو جان تلفنت خاموشه. به بیست نفر جواب دادم که تو جلسه هستی. الان هم اگه جلسه فنی تون تموم شده دیگه بریم.
و چشمکی می زند و می خندد. تلفن را روشن می کنم. چند پیام پشت سر هم از کارن. انتظارش را داشتم. هیچ کدام را باز نمی کنم. یک پیام از نوید. باز می کنم. "یه پیشنهاد خوب! تو تولد طناز کارن رو هم بیار. وقت خوبیه که توی اون جمع محکش بزنی" پیشنهاد خوبی است. راست می گوید. می توانم کارن را محک بزنم. به جاوید نگاه می کنم.
-الان میایم.
-باشه پس من تو ماشین منتظرم. رها خانوم! شما رو هم می رسونیم.
-ممنون. وسیله هست.
تعجب می کنم. در شرکت کمتر پیش می آمد کسی پسوند یا پیشوند آقا یا خانوم به کسی بدهد. این رسمی است که خود جاوید گذاشت. جاوید که بیرون می رود فکری به سرم می زند. کاش رها به من در شناختن کارن کمک می کرد.
-رها فردا شب تولد دعوتم. نوید پیشنهاد کرده کارن رو هم با خودم ببرم. تو هم میای؟ می خوام تو شناختن کارن کمکم کنی.
رها می خندد.
-نه نیکو جان. هر چند فردا شب جایی دعوتم ولی اگر دعوت نبودم هم نمی اومدم. هیچ کس نمی تونه تو شناخت کارن بهت کمک کنه. خودت باید ببینی این آدم به دردت می خوره یا نه.
romangram.com | @romangram_com