#طنین_پارت_203
-نیکو! تا وقتی ندونی از ازدواج چی می خوای با هر آدمی ممکنه به مشکل بر بخوری.
-رها! من تا حالا به این چیزا فکر نکرده بودم. فکر می کردم خوب بودن برای خوشبختی کافیه.
-من هم مثل تو فکر می کردم ولی نیکو، خوب بودن تعبیرهای مختلفی داره. معلوم نیست ما تعریف واحدی از خوب بودن داشته باشیم. سعید خوب بود. از هر کسی می پرسیدیم می گفتن خیلی آدم خوبیه. وقتی اومد خواستگاری و با هم حرف زدیم تو همه چیز با هم تفاهم داشتیم. نه با کار کردن من مشکل داشت نه با عقاید من. تاجر بود. وضع مالیش فوق العاده بود. مهربون و آروم بود، ولی خیلی زود فهمیدیم ایده آل هامون با هم فرق داره. من کمال طلب بودم، اون هم بود. من می خواستم تو کارم پیشرفت کنم، اون هم می خواست تو کارش پیشرفت کنه، ولی فکر می کرد من باید یک زن خانه دار باشم که خب برای این که از اجتماع عقب نیفتم می تونم کار کنم. نمی تونست درک کنه من گاهی نیاز پیدا می کنم به سختی کار کنم تا پیشرفت کنم. هیچ توجیهی نداشت که بدون نیاز مالی من این همه کار کنم. برم دوره ببینم، همزمان هم مجری پروژه باشم. هم ناظر باشم هم تدریس کنم هم خودم برم دوره های جدید ببینم. دلش می خواست من بعد از کارم تو انواع سالن های زیبایی یا مرکز خریدها باشم و خرید کنم. من دلم می خواست همه وقت آزادم رو تا جایی که به زندگیم آسیب نرسه برای پیشرفتم بذارم. شاید به نظرت اختلاف کوچیکی بیاد اما به باورهای ما و هدف هامون بستگی داشت. مثل یه سوراخ توی یه سد بود. یواش یواش بزرگ شد. اون مدام منو با بقیه زن های اطراف مقایسه می کرد. می گفت ببین این زن ها رو. هر روز یه مدل مو، هر روز یه رنگ مو، هر روز یه آرایش جدید، هر روز یه دکوراسیون جدید. نمی گم اینایی که اون می خواست بد بود، دنیای من نبود! آرزوی من نبود. من هم آرزوی سعید نبودم. خیلی زود به همون زن ها پناه آورد و من رو عملاً از زندگی اش کنار گذاشت. من هم مقصر بودم. خیلی بیشتر از سعید، چون نمی دونستم از زندگی مشترک چی می خوام. اوایل خیلی کوتاه اومدم. بهش اجازه دادم به جای من تصمیم بگیره، به جای من برای خوشبختی من فکر کنه.
لبخند تلخی زد که رد اندوه عمیقی روی صورتش انداخت.
-به جبران اشتباهم همه حق و حقوقم رو بخشیدم و جدا شدم. حالا می خوام زندگی خودم رو خودم بسازم. خودم برای خوشبختی خودم تصمیم بگیرم. اگه خودم خوشبختی و آرامش رو پیدا کنم با ازدواج این خوشبختی و آرامش رو با یه آدم دیگه شریک میشم. من بین این دستورها و کدها دنبال آرامش می گردم. بین این دلهره و اضطراب دلهره زندگی خودم رو گم می کنم. دارم به خودم فرصت میدم بزرگ بشم. به خودم فرصت میدم خوشبخت بشم. برای احساس خوشبختی نیازی نداری حتماً مردی کنارت باشه. به حرف هام خوب فکر کن. با عجله تصمیم نگیر.
و من همچنان خیره شده بودم به انگشت ازدواج خالی اش. انگشتی که انگار می توانستم رد زخم روی دلش را روی آن ببینم. چرا خودم تا حالا به این مسئله فکر نکرده بودم؟ چرا زودتر با رها حرف نزده بودم؟ چرا این همه خودم را از دنیای واقعی آدم ها دور کرده بودم؟ به رها نگاه می کنم.
-حالا باید چی کار کنم؟ به نظرم دنیای من و کارن هم با هم فرق داره.
-یه وقت هایی دنیاتون با هم فرق داره ولی چیزی به اسم عشق میاد وسط. اون قدر عمیق میشه که دنیای تو میشه یه نفر دیگه. نمی دونم این احساس چقدر می تونه دووم داشته باشه، ولی بالاخره به نظرم عشق می تونه توجیه ازدواج باشه. در مورد شما عشقی این وسط بوده؟
-نه. درسته که کارن اظهار علاقه کرده ولی هیچ وقت نگفته عاشق منه. من هم با این که حس خوبی از محبت هاش دارم فکر نکنم عاشقش باشم.
-حالا که با عجله جواب مثبت دادی به نظرم با عجله جواب منفی نده. اجازه بده یه کم بشناسیش. می تونی عروسیت رو عقب بندازی؟
romangram.com | @romangram_com