#طنین_پارت_202


-خب دو تا مسئله هست. یکی این که کارن دیشب بهم گفت می خواد برام یه شرکت بزنه و من بقیه کارهام رو ول کنم، دوم هم حرفیه که نوید دیشب بهم گفت. اون هم اینه که گویا سال ها پیش شایعه شده بود کارن با دختری بوده و بعد از این که باهاش رابطه داشته ولش کرده. بعد از این شایعه هم خانواده کارن از محل ما رفتن. حالا من نمی دونم چقدر این حرف ها مهمه یا چقدر می تونه تأثیر داشته باشه.

رها به من نگاه می کند. بعد به آرامی شروع می کند.

-یه سوال ازت می پرسم. چرا می خوای ازدواج کنی؟ طرف مقابلت مهم نیست. کلاً چی باعث شده فکر کنی که باید ازدواج کنی؟

جا می خورم. انتظار این سوال را ندارم. تا به حال به این مسئله فکر نکرده بودم.

-خب مگه نباید ازدواج کنم؟ من بیست و چهار سالمه. خب باید به فکر ازدواج باشم دیگه.

لبخند می زند.

-اشتباه تو همینه. من نمی گم نباید به فکر ازدواج باشی، اصلاً هم با نامزدت کار ندارم که کیه یا چه عقایدی داره. حرف من تویی. نیکو سن تو اصلاً دلیل ازدواج نیست. باید برای ازدواج نیاز داشته باشی. مهم نیست چه جوری! یه وقت هایی نیاز داری یه همصحبت داشته باشی. یه وقت هایی یه آدم تو زندگیت پیدا میشه که با همه وجودت می خوای که با اون باشی. یه وقت هایی یه پشتیبان نیاز داری. تو دنبال کدوم یکی از این هایی؟ من می دونم که هیچی، چون می شناسمت. درسته که خیلی وقت نیست با هم دوست هستیم ولی تو خیلی زیاد شبیه منی. شبیه بیست سالگی من یا شاید کمتر.

به صورت آرام رها نگاه می کنم و به حرف هایش فکر می کنم. بی اراده نگاهم می رود سمت انگشت ازدواجش که از هر حلقه ای خالی است. نمی دانم چرا حس می کنم حرف هایش با انگشت خالی اش جور نیست. متوجه نگاهم می شود. انگشتش را مقابل صورتش می گیرد و آرام با دست دیگرش جای حلقه ازدواج را لمس می کند.

-نمی گم اگه تو انتخاب همسرت اشتباه کنی دیگه قابل جبران نیست، هست ولی ... به این انگشت نگاه کن. اگه انگشتری این جا بره اون حلقه انگار دور قلبت هم تنیده میشه. اگه اون انگشتر اشتباه بره تو دستت برای در آوردنش باید پیچک دور قلبت رو هم باز کنی. درد داره. راحت نیست. شدنیه ولی همراهش داغی رو روی قلبت میذاره که جاش همیشه می مونه. حتی اگه زخمش خوب بشه جاش برای همیشه می مونه. اگه فکر می کنی من تجربه ش کردم میگم درست میگی. من هم یه روز یه حلقه اشتباه تو دستم رفت. تنها دلیلش هم این بود که فکر می کردم آدم همه چی تمومی داره این رو میذاره تو دستم، ولی خب ما قسمت هم نبودیم. مال هم نبودیم. دنیامون جدا بود. خیلی زود فهمیدم که ما از هم جداییم و هیچ حلقه ای نمی تونه روح ما رو به هم وصل کنه. هر حلقه ای هم که به زور بخواد این کار رو بکنه بلاخره پاره میشه.

مکث می کند. انگار می خواهد با هجوم بغض مقابله کند و من متعجب به دختری نگاه می کردم که وقتی با هم بودیم به شدت شاد بود و در جمع به شدت آرام. دختری که تازه داشت از دردهایش می گفت و من تازه دارم فکر می کنم مگر ممکن است دو آدم خوب نتوانند با هم خوشبخت شوند. چیزی در ذهنم جستجو می کند. این جمله را انگار قبلاً شنیده ام. خوب بودن برای خوشبختی کافی نیست. نمی دانم این جمله را کجا شنیدم. رها انگار موفق بوده بغضش را فرو دهد. صدایش کمی می لرزد.

romangram.com | @romangram_com