#طنین_پارت_199


به اتاق خودم در شرکت می روم. شرکت ساکت است. روی صندلی رها می نشینم. به در و دیوار نگاه می کنم. چقدر دلم برای همه جا تنگ شده. در با یک حرکت سریع باز می شود. رها سریع خودش را به داخل پرت می کند. چقدر از دیدنش خوشحالم.

-وای نیکو تو این جایی؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود.

و من به این دختر شاد و سرزنده نگاه می کنم که خارج از این اتاق و زمانی که نفر سومی به جمع ما اضافه می شود چقدر ساکت و آرام می شود. می خندم. بغلش می کنم.

-نیکو خانوم. همه تو اتاق بابالنگ دراز نشستن. پدر خوانده هم گفته بیام صدات کنم. می دونی که اگه دیر کنی چقدر عصبانی میشه.

می خندم.

-رها تو آدم نمی شی؟ یعنی چی جلوی من به داداشم که رییست هم هست میگی بابا لنگ دراز!

-برو بینیم بابا! این قدر هم برای من داداشم داداشم راه ننداز.

دستم را می کشد و به طرف در می برد. به اتاق جاوید می رسیم. چون پنج شنبه است منشی نیست. رها چند لحظه می ایستد. نفس عمیقی می کشد و خیلی متین و مودب در می زند و بعد در را باز می کند و هر دو وارد می شویم. بعد از سلام و علیک مختصر با حسین و مانی شروع می کنیم. رها و مانی محل پروژه را دیده اند. نظر من راجع به نوع طراحی و سرویس هایی که باید اجرا شود با حسین متفاوت است. مانی به دفاع از من حرف می زند و در نهایت نظر من مورد تأیید قرار می گیرد. رها مسلط و آرام بحث می کند. مانی مخالفت می کند. چقدر دلم برای بحث های فنی تنگ شده. در کل جلسه هر چه من می گویم مانی تأیید می کند. جاوید در نهایت یک بار از اول کل تصمیمات را مرور می کند و جلسه را ختم می کند. به ساعت نگاه می کنم. جلسه سه ساعت طول کشید و من اصلاً متوجه گذر زمان نشدم. از اتاق بیرون می آییم. به اتاق خودم می روم. رها هم می آید. پشت سرم در را می بندد.

-می بینم که مانی حسابی عاشقت شده. مانی امکان نداره از حرفی دفاع کنه. همین که جلوی یه نظری حرف نمی زنه یعنی موافقت. بابا دختر تو چه شانسی داری!

لبخند کم جانی می زنم. کارن دوباره در ذهنم جان می گیرد. هنوز گوشی ام خاموش است. دلم نمی خواهد گوشی را روشن کنم. رها با تعجب نگاهم می کند.

romangram.com | @romangram_com