#طنین_پارت_198


-نیکو جان با من لج نکن. معلومه که سرت درد می کنه. این رو بخور لطفاً.

با حرص لقمه را از دستش می گیرم. راه می افتم. دستم را می گیرد و مجبورم می کند بایستم.

-صبر کن. اول بخور، بعد برو.

نمی دانم در چشمانش یا لحن صدایش چه چیزی است که لج بازی بچه گانه را کنار می گذارم و لقمه را گاز می زنم. صدای صحبت های آرام مامان و بابا از آشپزخانه می آید. نوید لبخند می زند.

-راستی فردا شب تولد طنازه. دعوتت کرده. گفته حتماً بری چون می دونستم خوشحال میشی گفتم اول صبح بهت بگم کل روز انرژی داشته باشی.

به چشم های شوخش که نگاه می کنم عصبانیت از یادم می رود. می خندم.

-ممنون جناب به خاطر خبر به این خوبی. الان من از خوشحالی می خوام پرواز کنم.

نوید هم می خندد. سریع لقمه ام را قورت می دهم. خداحافظی می کنم و به سمت در خروجی می روم. بیرون در خم می شوم و کفش هایم را می پوشم. راه که می افتم صدای نوید را می شنوم. بر می گردم عقب. با یک لیوان آب و یک بسته قرص ایستاده. لبخند می زند.

-مسکن نخوردی. فکر می کنی می تونی از دستور یه پزشک در بری؟

می خندم. مسکن را می خورم و خداحافظی می کنم.

romangram.com | @romangram_com