#طنین_پارت_196


به تردید عمیقش نگاه می کنم.

-بگو. اتفاق دیگه ای هم افتاده؟

نوید انگار برای گفتن تردید دارد.

-خب ... خب ... می دونم که تو دختر بزرگی هستی. این چیزی که میگم خیلی خصوصیه و به خودت مربوطه ولی لطفاً سعی کن تا راجع به این موضوع تصمیم قاطع نگرفتی خیلی با کارن تنها نباشی. حداقل جاهای خلوت تنها نباشی. چطور بگم ... مراقب خودت و احساس پاکت باشی. نمی خوام وابسته بشی و بعد ضربه بخوری.

و من در عمق نگرانی هایم به رژ لبی فکر می کنم که از لبم پاک شد. بوسه ای که آن قدر مرا تحت تأثیر قرار داد. به آیینه ای که هم آغوشی ما را ثبت کرد.

به اتاق هایمان می رویم. از خستگی زیاد زود خوابم می برد، اما مدام کابوس می بینم. کابوس خنده های وحشتناک کارن و نوید. مدام در خواب می بینم نوید و کارن با هم دعوا می کنند و بدن های هر دوی آن ها پر از خون است. مدام در خواب جیغ می کشم و می خواهم آن ها را از هم جدا کنم. صبح با سردرد بیدار می شوم. چشم هایم پف کرده. صدایم دو رگه شده. سر میز همه نشسته اند. سلام که می کنم همه با لبخند با من نگاه می کنند فقط نوید با نگرانی نگاهم می کند. میلی به خوردن صبحانه ندارم. فقط چای می خواهم. شاید سردردم کم شود. دست دراز می کنم که لیوان چایم را بردارم. نوید زودتر از من لیوان را می گیرد. شکر در لیوان می ریزد و به دستم می دهد.

-بهتره شیرین باشه.

چای شیرین را می خورم و فکر می کنم چرا باید اولین روز نامزدی ام این قدر حالم بد باشد. کاش نوید نمی گفت! کاش این همه دغدغه نداشتم! کاش کارن به خواستگاری ام نمی آمد. کاش هنوز ...

جاوید از جایش بلند می شود.

-نیکو جان! تو ماشین منتظرم.

romangram.com | @romangram_com