#طنین_پارت_194


می خواهد دستم را بگیرد. دستم را از دستش بیرون می کشم اما لبخند می زنم و شب به خیر می گویم و به طرف در ورودی به راه می افتم. به پدر و مادر کارن می رسم. مادر کارن دوباره با لبخند مرا می بوسد.

-نیکو جان! کارن هم نباشه به ما سر بزن. باشه؟ دلمون برات تنگ میشه.

لبخند می زنم. پدر کارن با من دست می دهد و برایمان آرزوی خوشبختی می کند. بدون این که به کارن نگاه کنم از در بیرون می روم.

دم در خانه خودمان از ماشین که پیاده شدیم صدای زنگ گوشی ام سکوت پاییزی شب را می شکند. یک پیام آمده. می دانم که حتماً کارن پیام فرستاده. نوید به من نگاه می کند و نفس عمیقش را با شدت بیرون می فرستد.

-نیکو! اگه خسته نیستی لباس که عوض کردی بیا حیاط می خوام باهات حرف بزنم.

به چشم های نگرانش نگاه می کنم. در چشمانش طوفان نشسته. خسته هستم. فردا هم باید بروم سر کار اما اگر نوید می خواهد این وقت شب با من حرف بزند حتماً حرف مهمی است.

-باشه میام.

جاوید به مکالمه من و نوید گوش می کند. به سمت در ورودی که حرکت می کنم صدای آرام جاوید را می شنوم.

-لزومی نداره که بدبینش کنی.

-هر چی که هست باید بدونه.

romangram.com | @romangram_com